کد خبر : 6429       تاریخ : 1392/09/13 09:05:24
ترانه های دربه در

ترانه های دربه در

ابراهیم بردبار

می روم برای لب هایت کمی زمزمه بیاورم «ترانه های در به در تُو کوچه های بی کسی این لحظه های خط خطی رو کاغذِ دلواپسی ».  ترانه های در به در، در کوچه پس کوچه های تاریک و باریک محله های شنبدی ، بهبهانی(1) ، پشتِ دیوار سنگی آب انبار قوام و موج هایی که همیشه ترانه ها را می فهمند.  ماسه ها و ریگ های خیس، دیگ های داغ بزرگ نیمه شب. دو یا سه دقیقه فرقی نمی کند، ثانیه ها بهتر  از هر کسی ترانه ها را می شناسند که چقدر فراموش کارند. زیر درختان پیر و جوان که تاریخ پل های نصف جهان را می دانند و صدای گام های خسته، اما عاشق عابران را می شناسند. کنار آخرین آلاچیق، چقدر این پشه ها بی معرفت هستند و نمی دانند من خودم، نیش خورده ام. چرا نمی گذارند ترانه هایم تو را خنک کنند. جیب واژه هایم از دستمال عرق چینم خالیست. شرجی، بد جوری دلش هوایی شده است. می روم برای لب هایت کمی زمزمه بیاورم. ترانه های خشک مانده در گلوی خاطرات قایق های افتاده در کف رودی که وارونه شده است و من زایندگی گل واژه های دیدارم را چقدر دور می بینم. سپید  و روشن. خاکستری، اما سبزِ سبز. کنار خورِ بی لنگر. راستی! یادش بخیر رافائل.  کشتی عظیم و زیبایی بود. کاش تو هم آن را دیده بودی. اما درست نمی دانم یک شب چرا؟ یواشکی به اعماق دریا فرو رفت و از آن به بعد در ترانه هایم گم شد. نمی دانم وقت پرواز هست یا نه؟ کارت پروازم که دستم نیست، پس چرا در هوا معلق هستم؟ خودکارم کو؟... و آخرین نفر منم که واژه هایم را به دست مسئولِ کانتر پرواز می دهم و می روم. اما باز صدایی مرا به زمین می کوبد: آقا این کاغذها چیه؟ کارت پرواز تو بده لطفاً. اوه ، ببخشید آقا «می خوام امشب برم و به مادرم سر بزنم». ترانه های در به در، اسیر چنگ ها و دولاچنگ های سیاه، که باید دَم نزنند و فقط به آهنگِ سرخ غروب نخلستان آبپخش(2) گوش کنند. تکّه ای از پاکت سیگار هم برای چند واژه ی خشکیده کافی است. ماشین اداره هم که برای آسمان بی ابر دهانش باز باشد، باز من کاغذهایم را به سمت خورشید سوزان تو، به علامت صلح، بلند می کنم و تو را  از پشت دغدغه های ترانه هایم می بینم. حالا فرودگاه یا درودگاه فرق نمی کند، تو حتماً باید باشی، تا دلواپسی هایم قافیه هایم را جا نگذارند. این بالا که اعماق تاریک خودت را عمیق تر از آسمان شب می بینی و ماه و راه و آه و فکرهای هیچ پر از خَم و پیچ اشتباه، هیبت جن های کوهی را پیدا می کنند و به تو هجوم می آورند، باز تنها نیستی. باد که می آید کاغذهای پیر و جوان، شیک و ژولیده، غنی و فقیر دیروزی و امروزی همگی زرنگ  می شوند و پا به فرار می گذارند و تو به دنبال تکّه های خودت می دَوی و نمی دانی کدام یک از واژه ها از تو دلگیر شده اند و تو از کدامشان.  چند متری آن طرف تر از دویدنت کسی پا روی تو می گذارد،  خَم می شود، با دست تکّه ای از تو را بلند می کند، به خودت می دهد و می پرسد: «نشانیِ جایی توش نوشته شده؟» و تو با نگاهت می گویی: « شاید، نمی دانم، ممنون» و شک نکن هزار شب دیگر هم که بگذرد، باز تو یک شب از گربه ای در ایستگاه اتوبوس پر از نیمه شب می پرسی: «راستی ترانه های من نشانی دارند؟» چِشم گربه برق می زند و می رود تا از خستگیِ ذهن ترانه ها، خمیازه نکشد. تَش(3)  که می گیری تازه می فهمی اهل جمعیت واژه هایی هستی که زمین شانه های زخمی اش را از بَر شده است، چرا که «نه از جمعیت، احساس نه تشکیل عاطفه دادیم» و دیگر فرقی نمی کند که «چرا هرگز نمی فهمیم برادرهای هابیلیم». همه ی خودمان را می گویم، من، تو، زهره، بهرام، ناهید، پروین، شهاب که راننده بود و در به در و همه ی ما می دانستیم «شهابِ در به در هر شب دلش از غصه پاشیده»، اما این ترانه را هم خوب بَلَد است که «وقتی آسمون زمین گیر میشه تُو دستای درّه /  توی عالمِ بزرگی ادّعا می کنه ذرّه». عجیب است به کجا رسیده ام؟ اشتباه می کنم یا دیوانه شده ام؟ این که همان کوچه ی قبلی ست. پس من از غروب تا حالا کجا ها رفته بودم. بر می گردم، خدایا اینجا این قدر تاریک نبود. حالا من واژه ی گم شده ام را چگونه پیدا کنم؟ خَم می شوم و کورمال کورمال دست به خاک های سیاه  کف کوچه می کشم. نمی دانم «مثل» بود یا «مِث»؟ شاید هم تکّه ای «مِس» بوده است، و من دلخوش که سکّه ی طلایی مهتاب بزرگی را برای ستاره ای کوچک پیدا کرده ام و فردا می توانم به قاضی نشان دهم. اما یادم آمد که «حالا اینجا همه فصل ها  ابری و ساکت و سرد / تُوی سینه ی صدف ها غصه ی اشکِ یه مَردِ» و باید زودتر به کاغذ بعدی برسم که در لین یک(4) احمد آباد آبادان افتاده است، و من هنوز فکر می کنم «جنگ بزرگ من با لشکر تردید» تمام نشده است. حتّی اگر از سی و سه سالگی گذشته باشم و پشت تمام چهل ستون اندام دلم ترانه ای به یادگار برای تو چسبانده باشم، و خوشبختم، چرا که «من که یک شاعر گیجم بین بودن و نبودنِ تو/ خیلی سخت امّا شیرینه لحظه ای سرودنِ تو» و خوشحالم که تو یخ در بهشتت را می خوری، راستش در آن لحظه ها دل من خنک می شود. من به بالا بلندیِ تو نگاه می کنم و به یاد نخل های سربلند این دیار، ترانه ام را زیر لب می خوانم «دلم از ساحلِ چشم نخلا تا دیار دستِ تو پریده». ترانه های بیچاره! چقدر از این طرف به آن طرف می پَرَند، و  باز باید به یاد بیاورم. «تو نوشتی دست پاییز سهم شونه های باغِ /  اون که هیچ وقت نرسیده، آخر قصه کلاغِ». همان کلاغی را می گویم که روی نخلی از تبار سرداران بی سر نشسته بود و با صدای خیس می خواند «از نسلِ تفنگم از همهمه ی تیر/ فانُسقه که بستم گل ها همه تکبیر». عجب؟ مگر کلاغ های در به در هم ترانه می خوانند؟ آنها که واژه هایشان را  هنگام «بوسه ی اروند بر گونه ی کارون»  پَرپَر کرده بودند.  من گیج شده ام، نمی دانم چرا فقط کلاغ ها محکوم به نرسیدن هستند؟ مگر گنجشک ها آدم نیستند؟! تا ترانه های مرا سر به راه کنند و من به «تیهو»(5)  بگویم که «تو یه گنجشکِ قشنگی که تُو دستِ من نشستی» و بعد از آن  «پای سروِ سبزِ احساس راز عاشقی» آفتابگردان های دلداده به ابرها را بکارم و فراموش کنم که «قناری همدمِ کرکس / عقاب افتاده تو درّه».  نه... دیگر خسته ام باید بروم و از چهارراه زندگی بگذرم و بخوانم «تو خیال کن که یه بی روح یه مجسمه تو طاقچه / یه مترسک قدیمی تو کویر ذهن باغچه» بگذرم. امّا این جا هم «نبش همه دلهره ها، سر خیابون شلوغ»  باز  «هی ترمز و بوق و کلاچ بلوارِ سبزِ دلهره» و قطره های عَرق چکیده بر ذهن واژه ها می دانند که «مسیر هیچ کدوم ما به دلخوشی نمی خوره».  پس باید مثل همیشه هم قدم با موج های دریا، گاه آهسته، گاه تند و طوفانی، به تنهاییِ خانه ی خودم بروم تا تکلیفم را با قافیه های در هم خودم روشن و دلواپسی هایم را برای کاغذهای سوخته ی دیشب که به نوبت از پایین به بالا سیگار مرا می کشیدند تعریف کنم و بپرسم «کی میدونه تویِ بازار مهربونی کیلو چندِه /  کی میده به من یه ذرّه از عصاره های خنده». امّا همه ی ترانه ها مثل هم هستند. همه ی آنها گوش شان از این حرف ها پُر است. پس مجبورم فردا آنها را به دست سازهای منزوی شکسته و حنجره های نیمه باز بسپارم، شاید کسی زبان پر لکنت و  بسته به قیدهای غم انگیزم را بفهمد. ترانه ها در به در هستند، مثل همه ی مستأجرها، کارتن خواب ها و حتی تمام دل های آواره. ولی ترانه ها داراترین ثروتمندان دنیا هستند، هر چند در به در امّا همه ی آنها چیزی دارند که خیلی ها ندارند. ترانه های در به در، پر از درد  و عشق، مثل من و تو.

پی نوشت:

  1. نام محله قدیمی بوشهر
  2. یکی از شهرستان ها و مناطق سرسبز نخلستانی استان بوشهر
  3. آتش
  4. یکی از محله ها و بازارهای شهرستان آبادان
  5. تیهو نام پرنده ای کوچک در جنوب

 

      


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=6429

نظـــرات شمـــا