کد خبر : 46830       تاریخ : 1394/06/11 12:42:42
یک مسلمان و یک زن واقعی

یک مسلمان و یک زن واقعی

واقعا هیچ کس نمی داند نام کدام یک از مردمان عادی در تاریخ می ماند و نام کدام یک نمی ماند. واقعا هیچ کس به درستی نمی داند نامش در خاطره ی مردم می ماند و یا نمی ماند و اگر می ماند چگونه می ماند و آیندگان در باره او چه قضاوتی خواهند کرد؟

واقعا هیچ کس نمی داند نام کدام یک  از مردمان عادی در تاریخ می ماند و نام  کدام یک نمی ماند. واقعا هیچ کس به درستی نمی داند نامش در خاطره ی مردم می ماند و یا نمی ماند و اگر می ماند چگونه می ماند و آیندگان در باره او چه قضاوتی خواهند کرد؟  چه بسیار مردمانی که گمان می کردند نامشان اصلا در تاریخ نمی ماند ولی به لحاظ کار نیک و یا بدی که در زمانی خاص انجام داده بودند، نامشان به نیکی و یا بدی جاودانه شده است. این واقعیت های تاریخی به ما می گوید که انسان ها باید بر همه ی کارهایشان مراقبت داشته باشند و از سر غفلت کاری نکنند که نامشان به بدی بماند و لعن و نفرین ابدی را نصیب خود کنند. این واقعیت تاریخی همچنین به ما می گوید که نباید از رحمت پروردگار مایوس بود و گمان کرد که اگر کارمان خیلی شرافتمندانه نیست بنابراین، امید رستگاری در پیشگاه خلق و خداوند نیست. واقعه ای که در ادامه می خوانیم نشان دهنده ی همین حرف و حدیث ها و مایه ی عبرت ماست.
وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند برای بازاری های تهران و اطراف پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچکدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر الدین شاه و مادرمرحوم دکتر امینی رسید به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازاریان پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم. و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.
یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد. روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید: پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم،امروز روز قتل(شهادت)حضرت مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم. رضاشاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آن وقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:
در این مملکت یک مرد واقعی داریم, آن هم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم آن هم قاراپط ارمنی است. سالهای سال بعد شاعره بزرگ ایران خانم پروین اعتصامی در وصف این ماجرا این چنین سرود:
واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگیست
گفت: "زین معیار اندر شهرما،
یک مسلمان هست آن هم ارمنیست" !!
(پروین اعتصامی)


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=46830

نظـــرات شمـــا