کد خبر : 3494       تاریخ : 1392/07/23 09:06:51
مرکر

مرکر

گفت: می ترسم ! پرسیدم از چه ؟ گفت: از دارو ، از دکتر ، از تخت ، از سُرم، از آمپول و از هر چه و هر جا که بویِ بیمارستان می دهد! پرسیدم چرا؟ گفت: این روزها ... گفتم:این روزها چه؟ بریده بریده حرف هایی زد که نفهمیدم.

1- از دست فروشانِ حاشیه ی جمعه بازار است و فریاد می زند : عسلی آورده ام که هر کس بخورد آن را روزی که وارد بهشت شود، می فهمد که بی منت دلار من چه داشته ام! می ایستم و نگاهش می کنم. زل می زند  به من و می گوید: نمی خواهی بچشی ؟ می پرسم : کندو داری؟ با ایما و اشاره می گوید نه! می پرسم  پس چگونه بی منت دلار عسل ساخته ای؟ لبخند می زند و پاسخ اش این است : چندین سال پول نفت را گفتند که وارد سفره ها می شود؛ هرچه نشستیم و چشم به در دوختیم، نشد! یا بخرو یا بَچِش و برو تا کاسبی امان را  ادامه دهیم! گفتم: پس از تولید کننده می خری؟ باز هم با خنده گفت: من وکیلم تا با این شهدِ شیرین ، از سفره های بوگرفته «گند» زدایی کنم!

توضیح: او زبان محاوره ای را بسیار روان صحبت می کرد و من نقل به مضمون بخشی از آن را آورده ام! (  او اما اصلاٌ شبیه رئیس جمهور جدید حتی نبود، توی راه برگشت از بازار به مغزم خطور می کرد که شاید  او از بهشت آمده باشد. )

2-گفت: می ترسم ! پرسیدم از چه ؟ گفت: از دارو ، از دکتر ، از تخت ، از سُرم، از آمپول و از هر چه و هر جا  که بویِ بیمارستان می دهد! پرسیدم چرا؟ گفت: این روزها ... گفتم:این روزها چه؟ بریده بریده حرف هایی زد که نفهمیدم. در حین رفتن از پوشه ی تا شده ای که زیر بغلِ چپش بود، کاغذی افتاد؛ برداشتم و صدایش کردم. برگشت و با دیدن کاغذ گفت: بخوانش تا بدانی ! خواندمش.... می دانی چه شد ؟! خواستم بگویم چه شد ؟ اما  با سرعت رفت و ......( او کاغذ تحویل جسد به سردخانه دستش بود)

3- رئیس دولتِ شصت ساله و همیشه درحال جنگِ اسرائیل، در خانه ای موسوم به خانه ی ملل جهان، خانه ای که او سال گذشته در آن هنر خویش را با نمایش ِنقاشی عرضه نمود، امسال با توهین به پر سابقه ترین  سرزمینِ فرهنگی جهان یعنی ایران، این کشور ِاز آغاز تاکنونِ دنیا را با گوشه ای که بعد از اشغال و جنایت  جانشینِ کومه های ویران شده ی جمعی بادیه نشین، آن هم به ضربِ تاراج و کشتار ساخته اند، نمود، این  مرد صهیونیست ( نه یهودی!) اگر مورد حمایت و پشتیبانی ِ غربی های چهارصد سال پیش کشف شده نبود هرگز این گونه توهمات را  به مغزِ همیشه پریشان خویش  راه نمی داد!

4- در مجلسی نشسته بودیم که صاحبش از زیارت خانه ی خدا برگشته بود.حاج آقایی که نمی توانست عادی بنشیند، بر کرسی لم داده بود و هوای بالا نشینی، دفتر خاطرات ناصر خسروی اش را متورق می نمود و در این خاطره گویی شاه بیتِ بیانش این بود که : 37 بار به خانه ی خدا مشرف شده ام..... این بوده ام  ..... آن  بوده ام و بماند..... من بیچاره و فلک زده که از مرز «چوشصت آید، نشست آید» نظامی گنجوی گذشته ام  . و تا شاهزاده ی فلان و امام زاده ی فلان در استانِ خودم هم عاجزم بروم، چنان درهم و پرآشوب شدم که هنگام صرف شام هم گیج و منگ از فیض و برکت سفره ی حاجی، زهر آلوده کام برگشتم به خانه و بستری که .......

5- شیرازی ها به نام سرتاسر فارس( یک گروه خاص همیشه در تب و تابِ رسیدن به دریا بوده اند) به  برکتِ موافقت های پنهانی دولت قبل (دولت جدید از بس گرفتاری های قبلی ها محاصره اش کرده که  وقت مخالفت با این قلم را فعلاٌ نداشته است ) بالاخره گوشه ای از استان هرمزگان را متصرف شده اند. آدم به یاد حمله ی صفاریان به سامانی ها و کرمانی ها به فارسی ها و فارسی ها به اصفهانی ها می افتد! ( در تاریخ) فارسی ها گمان بر این دارند که رقیب بوشهری ها و هرمزگانی ها شده اند اما اگرگذرتان به فارس بیفتد، با مشاهده ی آبادانی راه ها و شهر و شهرک ها درخواهید یافت که نفوذ فارسی ها همیشه بر حاشیه نشینان خلیج فارس مثل تأثیر تابش عمودی آفتاب نیمه ی اول پاییز بر زمین بوده است!

نتیجه ی این پی آمدها: در خواب غفلت فرو رفتن نمایندگان استان ما و یا بی خیالی کسانی است که بده و بستان های خصوصی آن ها ارجح بر منافع عمومی است! باری تا چنین وضعیتی حاکم است ، زنجانی ها هم دیر یا زود گناوه یا کنگان و یا دیلم را و شاید چاه بهار و حتی خرمشهر را به ضمیمه ی خویش در خواهند آورد!  

 

 


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=3494

نظـــرات شمـــا