کد خبر : 2842       تاریخ : 1392/07/04 10:36:29
زاري گيلگمش بر مرده‌ي انكيدو

زاري گيلگمش بر مرده‌ي انكيدو

استاد منوچهر آتشي

هم‌زمان و بي‌خبر از هم

از دو مادر و يك پدر زاده شديم

[آسوده باش!

افسانه، دست و دل باز است

و خلاف را را مي‌بخشد.]

من از زهداني ملتهب

كه بار زادان‌ام

قطره خوني شد و به خاک پيوست

تو از پريزادي، شايد

ايزد بانويي به هيأت آهو

كه شورِ وحش را

و شورِ رمندگي را

آرايه‌ي جان‌ات كرد.

من پهلوان زاده شده بودم

و غرور نشسته به گردن زور

به تباهي‌ام مي‌كشاند كه

تو فرود آمدي

به برادري.

تو مرا به عشق و داد فرا خواندي

به كشتن نر گاو آسمان ياري‌ام كردي

و سروِ جادو را

با هم از پاي افكنديم

تو مرا به عشق و داد فراخواندي

تو مرا به زندگي ...

مرا

كه مرگ مي‌كاشتم اما

مرگ را نمي‌شناختم

چون

هرگز باور نداشتم كه در ذخيره‌ي پهلواني ام

گندمي نقصان پديد آيد

يا خللي در جنگاوري‌ام ...

تو مرا زندگي آموختي

دريغا! برادرم، انكيدو!

مُردن تو مرگ را به من شناساند

مرگ و نوميدي جاويدان!

ناگاه

هراس مرگ زلزله شد

در جوارح پهلواني‌ام.

پس حرص زنده ماندن

تمامي توانايي‌ام را به پاهايم بخشيد

پس

روزهاي روز و شب‌هاي شب سفر كردم

از كوهسار مردگان

و از آب‌هاي مرگ‌زا گذشتم،

و چون امشاسپند اول را ديدار كردم

يقين داشتم

كه راز زندگي جاودان را در خواهم گشود

اما او

تنها، مرا نوميدي آموخت

و سيماي روان‌ ام را

به بيهودگي گل‌آلود كرد

و چون به جواني طولاني رضا دادم

سرانجام

گياه جادو نصيب افعي شد

 

از آن همه سرگشتگي

برادرم، انكيدو!

ژرف‌ترين دانش‌ام

نوميدي بود

نوميدي

كه خودِ مرگ بود.

 

اكنون،

انكيدوی دلاور، كه لاشه‌ات به كرم نشسته است،

از تو چه بگويم تا از خود نگفته باشم؟

...

انكيدو!

تو آب بودي و من درخت

و چون يكي از ميانه رفت

ديگري بيهوده شد.

انكيدو!

تو خدا بودي و من زمين

و چون يكديگر را باز شناختيم

هر دو

تباه شديم.

فروردين 1370

 


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=2842

نظـــرات شمـــا