کد خبر : 20708       تاریخ : 1393/08/07 14:55
هنوز آن نگاه را دنبال می کنم

هنوز آن نگاه را دنبال می کنم

پسرم، چند روز پیش که از دانشکده برگشت خیلی ناراحت بود، آن قدر که نتوانست در باره ناراحتیش با من صحبت کند. مادرش به نقل از او گفت: از این ناراحت است که به مناسبت گرامی داشت دفاع مقدس در دانشکده ی آن ها چند پلاک و چفیه و پوتین و یادگارهایی از جبهه به نمایش گذاشته بودند و برخی از هم کلاسی هایش به آن ها خندیده و مسخره کرده بودند و...

پسرم، چند روز پیش که از دانشکده برگشت خیلی ناراحت بود، آن قدر که نتوانست در باره ناراحتیش  با من صحبت کند. مادرش به نقل از او گفت: از این ناراحت است که به مناسبت گرامی داشت دفاع مقدس در دانشکده ی آن ها چند پلاک و چفیه و پوتین و یادگارهایی از جبهه به نمایش گذاشته بودند و برخی از هم کلاسی هایش به آن ها خندیده و مسخره کرده بودند و...
   من اگر چه در چندین جا گفته و نوشته ام که تنها با درک واقعیت است که می توان زندگی کرد ولی امروز می گویم برخی از واقعیت های زندگی ما، آن قدر تلخ است که درک آن واقعا از توانِ انسان بیرون است. یکی از این واقعیت های تلخ زندگی ما که پاشنه ی آشیل من شده است و با آشکار شدن نشانه ای از آن، زانوهایم سست می شود و دلم سخت می گیرد و آسمانم به شدت ابری می شود و احساس خفگی می کنم و از بودنم در این دنیا ملول می شوم و به تمام معنی کلمه آرزوی مرگ می کنم ، بی حرمتی نسبت به یادگاران دوران دفاع مقدس است.
 در این بحثی ندارم که متاسفانه امروزه گروهی از خدا بی خبران و شیطان صفتان،  آشکار و بیشتر در نهان، از نام و یاد و یادگاران دفاع مقدس سو استفاده ها می کنند و اموال بیت المال را به  غارت می برند و زندگی را بر مردم دشوار می کنند و خشونت ها به خرج می دهند و خود را مالک جان و مال مردم می دانند و چه و چه ها که نمی کنند اما این منصفانه نیست که ما نادانسته، همه چیز را قاطی کنیم وآن همه بزرگی و از خودگذشتگی و دلیری های یادگاران دفاع مقدس را مورد بی احترامی قرار دهیم. 
 واقعا انسان نمی داند با کدام زبان و ادبیات به جوانان امروز بگوید که در آن دوران بر عزیزانِ ما چه گذشت تا شما نیز که امروز عزیز ما هستید به راحتی به دانشکده بروید و به شادی فوتبال بازی کنید و به سلامتی در استخر شنا کنید و عمیقا نفس بکشید و به آرامی بخوابید.
واقعا انسان نمی داند با کدام زبان و ادبیات از جبهه و مقاومت و چفیه و پوتین و کلاه خود و تفنگ و پلاک و بدن های پاره پاره و دست و پاهای قطع شده و حنجره های سوخته و پوست های تاول زده و... سخن بگوید. 
واقعا انسان نمی داند با کدام زبان و ادبیات و چگونه بگوید که چه زندگی های زیبایی در زیر آتش توپ وخمپاره نابود گردید، چه عشق هایی که تباه شد، چه زن هایی که در تنهایی و غصه موهایشان سپید شد، چه فرزندانی که در انتظارِ دیدار چهره ی پدر خویش پیر شدند، چه پدرانی که در در آرزوی بازگشت فرزند خویش مردند، چه مادرانی که هنوز در آرزوی دیدنِ خواب فرزندان خود هستند.
با هم بخوانیم دلنوشته ای دیگر را از یک مادر یک مفقودالاثر را تا بدانیم حکایت از چه قرار است : « بویِ گلهای شب بو و مریم و رازقی را در حیاتِ خانه ام احساس می کنم که در شبها عطری رویایی در هوا می پراکند. حوضِ آبیِ کنار سکوی خانه ام با ماهی قرمز و سفید و سیاه که در آبِ زلال موج می زنند و رقصِ عاشقانه سَرمی دهند، مشغول کرده و در هر بهار درختِ نارنجِ معطر و پر از غنچه های بهارِ وسط حیاتم، مرا به یادِ تمام گذشته ام می اندازد و مهمتر از همه سبزیِ تویِ گلباغچه ی کوچکم و فرش کنار گلباغچه و سماور زغالی زیبا و ان نان و پنیر و چای تازه و قندپهلو که زیبایی خاصی داشت را فراموش نکرده ام.
کاش هنوز همان گونه بود و حال هم خانه ام همان صفا را دارد و همه ی زیبایی ها در آن حیاتِ نسبتاً بزرگ هست و آرامش هم دارم ولی چیزی کم شده که هرگز نمی توانم از یاد ببرم، بله این خانه با همه زیبایی اش فقط برایم حسرت باقی گذاشته. وقتی در حیاتِ خانه ام راه می روم وجودم مملو از اشتیاقِ دیدنِ رویِ آن ها را دارد.
انسان وقتی همه را دارد قدر نمی داند، این قاعده ی زندگی است و این واژه، واژه ی محبت است، در حالیکه وقتی این عزیزان، این ولینعمتانِ خانه می روند آن وقت است که این نعمت ها یکباره نغمت می شوند و مرتب افسوس و پشیمانی و حسرت از خود باقی می گذارند، به خود می گویم ای کاش محبت و صفا را یکجا به آن ها می دادم و ای کاش سراسرِ زندگی همراهشان بودم و ای کاش تمامِ وجودم را نثارشان می کردم و ای کاش این چندروزه ی زندگی را بهانه ای نداشتم با بیشتر و بهتر جوابگوی امیال و آرزوی آن ها باشم. اینها سمبل های نمادینِ خانه ام و برکتِ زندگیم بودند و حال که تنها شدم فهمیدم که چه گوهرهایی را از دست داده ام. اگر مادرم بود عاشقانه او را می بوسیدم و می بوییدم، اگر پدرم بود با او صمیمانه تر و زیباتر و نرمخوتر رفتار می کردم، اگر همسرم بود به او می گفتم که چقدر دوری اش برایم ملال آور و طاقت فرسا شده و اگر فرزندم بود تمام پیکرش را بوسه باران می کردم. مادرم را دوست داشتم به خاطر نسیمِ گرمِ محبتش، پدرم را می پرستیدم به خاطر وقار و عظمت و جاذبه ی بزرگیش و عاطفه و عزمِ راسخش و همسرم مردِ زندگیم را نیز.

وای بر من که زود از دستشان دادم و حال فقط حسرتِ دیدن آن ها برایم مانده، پسرم دقیقاً هنوز 21 سالش نشده بود. سبیلِ روی لبش کاملاً سبز نشده بود. او را خودم از زیر آینه و قرآن روانه ی جبهه اش کردم، با محبت و عشق به من نگاهی کرد و خندید و رشته مرواریدهای دندان های سفیدش را نشانم داد، خدایا چقدر زیبا آفریدی بندگانت را. چقدر بامعرفت در آغوشم گرفت و مثل بچه ای در قنداقه بوسیدمش و بوییدمش و با هزاران هزار آرزو روانه ی جنگ حق علیه باطل در جبهه های نبرد با دشمن فرستادمش. دریایی از محبت را نثارش کردم و به خدا سپردمش. اما حسّ غریزه ی مادرانه ام می گفت این دیدار، دیدارِ آخر است.  نگاهم او را دنبال کرد. با آن قدّ مثل سَرو و هیکلِ چهارشانه کشیده تا از سرِ کوچه و خیابان گُم شد. در آخرین لحظات صدایش کردم برگشت آخرین نگاه و آخرین دیدارِ قهرمانانه، دستش را به احترام تکان داد و لبخندی زیبا نثارم کرد و ناپدید شد. و آن قدر که تا امروز که سالها می گذرد هنوز آن نگاه را دنبال می کنم.
کاش می شد به او می گفتم این آخرین دیدار را دوست دارم، هرگز یادم نرفته در یک بهارِ زیبا و دل انگیز آمدی و در یک بهارِ دل انگیز دیگری که آن بهار برایم خاطره شد، بعد از مدتی با صدای زنگِ درِ حیات فکر می کردم آغوشِ گرمِ تو را لمس می کنم ولی چند غریبه با لباسِ سپاهی پیام حُزن انگیز آوردند بندِ دلم را خالی کردند و تمامِ آرزوهایی که برایت داشتم را به یاس مبدل کردند و رفتند. وجودم را لرزشی عجیب گرفت و سر به آسمانِ خدا بلند کردم. با عشق و پیوند به خدا نزدیک و نزدیک تر شدم و شهادتِ او را به خود بالیدم و از خدا سپاسگزاری کردم که مرا لایق دانست که فرزند مرا برگزید. حتماً یک حکمتی در آن بود که من به عنوان مادرِ شهیدی شناخته شوم.
به خود می بالم که در فردایِ محشر لااقل اگر بنده ی خوبی برای خدا نیستم سرم به خاطر فرزندِ صالحم بلند است و سرفراز. و در همان لحظه از خداوند خواستم که به من توانایی بِدِه تا راهِ فرزندم و فرزندانِ وطنم را ادامه دهم راهی که جز سعادت اخروی برایم نداشته باشد. دیگر مهم نیست که بعد از 24 سال اگر جنازه ی او را برایم نیاورده اند دلگیر شوم و می دانم این راهی است که همه ی ما می پیماییم. دیر یا زود همه به خدا مُلحق می شویم و بسی جایِ خوشبختی است که با مرگِ سرخ پیوندِ اخوت با خدا را ببندیم و در بهارِ سال گذشته وقتی در امامزاده عبدالله گرگان قدم می زدم برای خستگی به دیوارِ امامزاده تکیه کرده بودم و یک آن آرزو کردم ای کاش یک بار دیگر فرزندم را در خواب ببینم که یکباره جلوی چشمانم تمام هیکلش سبز شد با همان لبخندِ ملیح و دوست داشتنی به من نگاهی کرد و صورت صاف و زیبایش با آن طراوتِ خاصی که همیشه در وجودش هویدا بود نمایان شد. چشمهای قهوه ای و صورت معصومش که قاطعانه نگاهم می کرد، انگاری به خود می بالید این منم شهیدِ راه خدا و حسین و یارانش، این منم یک ایثار و یک پارچه شور و دلدادگی، این منم علیرضایِ تو که شهیدانِ راهِ خدا آمیخته از ایثار و عشق و سرشار از ایمان به خدا و مخلوق خدا که با پایبندی و آئین مروّت و فتوّت و جوانمردی در راه رسیدن به کمال و تعالی تلاش کردم که لذت سبکباری و مهربانی و وفا را در زندگی با شهادت تجربه کنم. مادر زندگی برای انسان همچون آزمونی سخت و دشوار است و یا شاید به مانند کوره راهی باریک است که باید از آن عبور کرد و به سلامت به هدف رسید. انتخابِ مقصد با ماست. ما جمعاً توانستیم به سوی سعادت و رستگاری گام برداریم و عشقِ به خدا و اولیای او صفّتی است الهی که تنها از سویِ خداوند به انسان اهدا شده است پس خوشا به حالِ ما جوآن هایِ نسلِ اولِ انقلاب، مملو از عشق و ایمان بودیم و هستیم. دلی که سرچشمه ی مهربانی و ایثار باشد از پرتوِ نورِ ایمان به خدا و مخلوقِ خدا سرشارمی شود.

مادرِ من ! صحنه ی زندگی دنیا را ترک کردم تا تجربه ای باشم بر دیگر جوانان و همرزمانم. مادر در دوران انقلاب و سالهای جنگ شاهدِ عادل ترین جلوه ی ایثار و بیداری وجدانِ جمعی در کشور عزیزم ایران بودم و این همه جوانان که الان در قابی بزرگ به عنوان شهدا در جلویِ چشمانت رژه می روند همه ی آن ها ایثار کردند تا کشورِ ما به دستِ اجانب نیفتد و دینمان ازدست نرود.ایثار، نمادی از عالی ترین عواطف و احساسات این فرزندانِ به خون خفته ی وطن در اوجِ تلخکامی ها و شکست ها، امیدوارانه دل به افقهای روشنِ آینده بسته اند و با شیوه ای با شکوه، ایثار و از خودگذشتگی کردند تا توانستند موجبِ استحکام پیوندهای ناگسستنی شوند که امروز ما همه شاهدِ این لطف خداوندی شده ایم. ولی ای پسر خَلَفم، من کجا  و این جا کجا، و تو در این قابِ عکسِ بزرگ با آن ابهّت کجا، کنارِ من ایستاده ای، ای مردِ میدانِ شهادت. با لبخندی ملیح روی ستونِ امامزاده دیدمت، اصلاً انتظار نداشتم اینگونه مرا غافلگیر کنی، پایم سست و چشمانم سیاهی رفت و به زمین افتادم و دیگر نفهمیدم که چه شد. ساعتی بعد در منزل روی تختم افتاده بودم و خوشبختانه یکی از دوستانم محبت کرد و مرا به منزل آورد و حالا دانستم که تمام شهدا را در قابی بزرگ به نمایش گذاشته اند. چقدر خوب شد که نسلهای جوانِ ما، ببینند و هر آن برایشان تداعی شود که این شهدا چه کسانی بودند، آن ها از بهشت نیامده بودند، آن ها تویِ مردم و از مردم بودند و چگونه با ایثار و جوانمردی و پایداری و عزّت به کمال رسیدند. پس این درسی است برای جوانانِ امروزِ ما که بدانند که دین و کشورِ خود را چگونه و با چه بهایی به دست آورده اند. زنده باد شهدایِ به خاک خفته ی ما و منِ مادر امروز دیگر جایی دارم که بروم آنجا، فرزندم را ببینم و با او به راز و نیاز بنشینم و به رهگذرانی که او را نمی شناسند بگویم به این عکس نگاه کنید، او پسرِ من است. این جوان پاک و زلال بود با نگاهی معصوم و دلی به مانندِ شیر، جوانی شجاع و با اراده، زندگی باشرافتی داشت. به جبهه رفت و جنگید تا دستِ بیگانه را از این سرزمین آبا و اجدادی اش کوتاه کند. و حال من جایی دارم که در آنجا نفس بکشم و دلم هر روز برایش بی قراری می کند. باشد که همه ی جوانانِ وطنم سلحشور و با غیرت و ایثار و جوانمردی زندگی کنند که ایثار سرمایه ی پاک یک جامعه است.
 پس بیایید دست به دست هم دهیم و تلاش کنیم به جایی برسیم که با اعتقادات دینی و معنوی پیوندی عمیق به وجود بیاوریم و انسانِ گسسته از ریشه های الهی نمی تواند انتظارِ سعادت و کامروایی را در این جهان و در دنیایِ ابدیِ آخرت داشته باشد. و ما انسآن ها بهترین آفریده ی خدا در زمین هستیم. و خدا دانایِ کل است رازِ زیبایی و کمالِ بشر را خوب می داند و در قرآن فرموده است ما انسان را به بهترین قوام خلق کردیم که هر چه در این جا بکاریم همان را درو خواهیم کرد. ایستادن را تجربه کنیم و در برابر مشکلات و سختیها پایدار و مقاوم باشیم دلی که از عشقِ خدا لبریز باشد غمِ هجران سوگ و ماتم، همه و همه امتحانات الهی محسوب می شوند که باید بردبار باشیم تا در عرصه ی زندگی موفق شویم و دلی که سرچشمه ی مهربانی و ایثار باشد از پرتوِ نور ایمان به خدا و مخلوقِ خدا سرشار می شود.
والسلام - من التبع الهدی»*
*فاطمه رحیم اربابی مادر مفقودالاثر علیرضا سبطی.


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=20708

نظـــرات شمـــا