کد خبر : 20703       تاریخ : 1393/08/07 14:45
مرگ پایان راه او نبود

مرگ پایان راه او نبود

در سقوط هم می توان با شکوه و سهمگین بود،

در سقوط هم می توان با شکوه و سهمگین بود،
این را آبشار می گفت.
یکی از دریغ و درد و افسوس های جانکاه من این است که دنیای پهلوانی هم مثل دنیای عرفای به پایان راه تزدیک شده است و ای کاش که حداقل، این دنیا ها به تمامه به سر آمده بود و این قدر نااهل ها به نام پهلوان  و عارف، بد رسمی نمی کردند. سعدی نیز در اعتراض به جماعت عارف نمای زمان خودش گفته بود: از آن طایفه که حقیقتی بودند بی نام امروز طایفه ای مانده اند که نامی هستند بی حقیقت.
 از این ها که بگذرم باید بگویم که پهلوان ها ی راستین، از آسمان ها نیامده بودند، آنان همین آدم های عادی و عامی بودند که در کوچه پس کوچه های شهر و روستاهای ما بزرگ شدند با این تفاوت اصلی، که توکل شان به خدا بود نه به مردمان و به همین دلیل آسمانی بودند و اسیر زمین نبودند، حریص نبودند و قانع بودند، آخرت را به دنیا نفروخته بودند، اصلا اهل فروش نبودند که خریدار بودند، خریدار معرفت، عشق، انسانیت ، مرام، مروت ، گذشت و مردانگی.  این است که مرگ پایان بخش راهشان نشد و برای همیشه در دل دوستداران حق و حقیقت جا کردند و در دیار باقی نیز در پناه حضرت احدیت پناهگاه یافته اند.با هم یادی کنیم از یکی دیگر از آخرین نسل های پهلوانی و خصایل انسانی او:
 پوریای ولی زمانه، غلامرضا تختی در روز پنجم شهریور ماه ۱۳۰۹ در خانواده ای متوسط و مذهبی در محله خانی آباد تهران به دنیا آمد. رجب خان - پدر تختی- غیر از وی دو پسر و دو دختر دیگر نیز داشت که همه ی آنها از غلامرضا بزرگتر بودند.
   وی خود می گوید: مدت ۹ سال در دبستان و دبیرستان منوچهری که در همان خانی آباد قرار داشت، درس خواندم، ولی تنها خاطره‌ای که از دوران تحصیل به یاد دارم، این است که هیچ وقت شاگرد اول نشدم، اما زندگی در میان مردم و برای مردم درس هایی به من آموخت که فکر می کنم هرگز نمی توانستم در معتبرترین دانشگاه ها کسب کنم.

 زندگی همچنین به من آموخت که مردم را دوست بدارم و تا آن جا که در حد توانایی من است، به آنان کمک کنم، حال این کمک از چه طریقی و از چه راهی باشد، مهم نیست. هر کس به قدر تواناییش.
تختی که به دلیل فقر مالی دیگر نتوانست به تحصیل ادامه دهد، نزد شیخ ابراهیم نجار مشغول به کار شده و به تدریج به کشتی روی آورد و عضو زورخانه گردان شد. غلامرضا، ورزش را از نوجوانی آغاز کرد. ورزش ابتدا برای او نوعی تفنن و سرگرمی بود. در همان اوان، خیال قهرمان شدن، مدتی وی را به وسوسه انداخت اما از همان نوجوانی که تازه به فکر باشگاه رفتن افتاده بود، اعتقاد داشت که ورزش برای تندرستی و سلامت جان و تن هر دو لازم است.

 شادروان تختی در مصاحبه ای با اشاره به فقر و مشقت زمان نوجوانی اش می گوید:« با آن که علاقه فراوانی به ورزش داشتم، مجبور بودم که در جستجوی کاری برآیم. زندگی، نان و آب لازم داشت. برای مدتی به خوزستان رفتم و در ازای روزی هفت یا هشت تومان، کار کردم. دنیا در حال جنگ (جنگ جهانی دوم) بود، زندگی به سختی می گذشت.

 آشنایی حقیقی تختی با ورزش و کشتی در باشگاه پولاد آغاز شد. وی که پیش از این گودها و زورخانه های فراوانی دیده بود و شیفته تواضع و افتادگی پهلوانانی کشتی و ورزشی باستانی شده بود. برای نخستین بار درسال ۱۳۲۹ به باشگاه پولاد (واقع در خیابان شاهپور پیشین) رفت و به دلیل علاقه و استعداد وافری که نسبت به کشتی نشان داد مورد توجه مرحوم حسین رضی زاده مدیر آن باشگاه قرار گرفت.
تختی، خود می گوید:« رضی خان آدم خوبی بود، اگر کسی را نشان می کرد و می دید که استعداد کشتی دارد، دست از سرش بر نمی داشت. در گرمای تابستان لخت می شدیم و هر روز از ساعت دو بعدازظهر تا چندین ساعت کشتی می گرفتیم، از دوش آب گرم و حمام خبری نبود . کشتی گیران برای وزن کم کردن، به خزینه می رفتند تشک های کشتی را با پنبه پر می کردند، اما خاک و خاشاک آن، بیش از پنبه بود.
در ابتدا خیلی لاغر و خجالتی و با حجب و حیاء بود و تحمل شکست برایش دشوار، اما به تدریج شکست را مقدمه پیروزی های درخشانش کرد، تا جایی که درطول حیاتش روی تمام تشک های دنیا اکثر موفقیت ها را درآغوش گرفت، که این از هر جهت استثناء است.

تختی که پس از بازگشت از خوزستان (مسجد سلیمان) روانه خدمت سربازی شده بود، در سربازخانه با استفاده از فرصت ها و توجهات فراهم شده، به ویژه تشویق و حمایت دبیر وقت فدراسیون کشتی که در دژبان ارتش فعالیت داشت، تمرینات کشتی خود را بار دیگر آغاز کرد. تختی خود در این مورد تصریح کرد: « وقتی در سال ۱۳۲۸ در مسابقه بزرگ ورزشی(کاپ فرانسه) شرکت کردم، در همان اولین مسابقه ضربه فنی شدم. اما تمرین های جدی و سختی که در پیش گرفتم، مرا یاری کرد تا حقیقت مبارزه را درک کنم، اگر چه شور پیروزی در سر داشتم، اما کار و کوشش را سرآغاز پیروزی می دانستم.

 به این ترتیب تختی با تمرین و پشتکار مثال زدنی رفته رفته خود را از میان بازنده ها بیرون کشید و سرانجام در سال ۱۳۳۰ در وزن ششم (۷۹ کیلوگرم) به عضویت تیم ملی درآمد. وی در نخستین دوره مسابقه های کشتی آزاد قهرمانان جهان(هلسینکی ۱۹۵۱) با وجود آن که هنوز ۲۱ سال داشت، نایب قهرمان جهان شد.
درخشش خیره کننده تختی در رقابت های کشتی هلسینکی که در نخستین حضورش در مسابقه های قهرمانی جهان در فاصله کمتر از دو سال از ورودش به میادین ورزشی داخلی اتفاق افتاد، بیش از هر چیز نمایانگر ایمان و تلاش و اراده کم نظیر تختی و همچنین استعداد و مهارت فوق العاده او در زمینه کشتی بود .
مردم داری و دستگیری نیازمندان یکی دیگر از خصایص بارز جهان پهلوان بود که در این مورد حکایت‌های بسیار زیادی نقل شده است. بابک فرزند پدر نادیده که تختی را از ورای انبوه سخنان و خاطرات مردم بازشناخته است در این مورد می‌گوید: «از دستگیری‌های تختی خاطره خیلی زیاد است. از کمک به یک زن و مرد فلج که تازه ازدواج کرده بودند تا دکه مطبوعاتی خریدن برای یک جوان بیکار و... می‌گویند هر وقت کادویی از طرف راه‌آهن محل کارش یا بقیه سازمان‌ها و دستگاه‌ها می‌گرفت، بدون اینکه آن‌ها را باز کند به کسانی می‌داد که ناگفته سرپرستی‌شان را به عهده داشت.» بعد از شب هفت، یکی از دوستانش می‌بیند که پِیرزنی در راهروهای فدراسیون کشتی می‌گردد. از او می‌پرسد: «مادر چی می‌خوای؟ دنبال کی می‌گردی؟» پیرزن می‌گوید: «والله نمی‌دونم دنبال کسی می‌گردم که قد و قواره‌اش به پهلوون‌ها می‌خوره او میومد به من کمک می‌کرد، چند وقتیه که پیدایش نیست، گفتم شاید بتوانم این جا ازش خبری بگیرم.
     تختی در آخرین مصاحبه‌اش در مورد رمز موفقیت خود را تاسی از ائمه اطهار(ع) دانسته و می‌گوید: من از علی(ع) آموختم که در مقابل ناملایمات باید ایستادگی کرد و برای پیروزی باید تلاش کرد و با اتکال به خدا به میدان رفت و پیروز شد و من چنین کردم و پیروز شدم، ولی نه آن پیروزی که من می‌خواستم چرا که نگذاشتند و سد راهم شدند. ساده‌زیستی، قناعت و مناعت طبع از صفات بارز جهان پهلوان بود. او با وجود مشکلات مالی که به ویژه در اثر فشارهای رژیم گریبان‌گیر او بود، نه تنها حاضر به پذیرش پیشنهادات وسوسه‌انگیزی که به او می‌شد نبود که با بزرگواری، مستمری محدود خود را نیز به کشتی گیران نیازمند حواله می‌کرد.
شاه حسینی یکی از دوستان نزدیک تختی ضمن بیان خاطره یکی از دیدارهای خود با وی از قول جهان پهلوان نقل می‌کند: «اومدن به من میگن حالا که بعضی از آقایون ورزشکار فیلم بازی کردن و از نظر مال و تمول، شارژ شدن، تو هم بیا پول کلونی بگیر و تو یکی دو تا فیلم بازی کن. من بهشون گفتم آقا از من این کار‌ها ساخته نیست. ما اگر پول می‌خواستیم از طریق مشروع‌تر هم می‌شد.
آخرین باری که تختی دیده شد، شبی بود که در هتل آتلا‌نتیک (هتل اطلس فعلی در خیابان طالقانی) اقامت داشت.  او آخرین شب زندگی‌اش را در اتاق شماره 23 به سر برد. حدود ساعت 10:30 دقیقه صبح مامور پارکینگ هتل، متوجه پنچری یکی از لا‌ستیک‌های اتومبیل تختی شد و برای این که بتواند ماشین را قبل از خروج او آماده کند، از دفتر هتل خواست که سوئیچ ماشین را از تختی بگیرد. از دفتر هتل با اتاق تختی تماس گرفته شد اما هیچ‌یک از تماس‌ها جواب داده نمی‌شد. دفتردار هتل و یکی از مستخدمان به اتاق او رفتند و تلا‌ش کردند با کلید یدک در اتاق را باز کنند اما در اتاق با کلید از داخل قفل بود. به ناچار در را شکستند و با صحنه‌ای دلخراش مواجه شدند؛ پهلوان پرآوازه‌ایرانی، جهان پهلوان تختی، آرام و بی‌حرکت خوابیده بود.
درباره مرگ تختی اطلا‌عات ضد و نقیضی وجود دارد. هنگام کالبد شکافی شکستگی عمیقی در پشت سر تختی دیده شد. این موضوع این گونه توجیه شد که هنگام جابه‌جایی پیکر او از هتل سر او با زمین برخورد کرده و درواقع شکستگی مربوط به بعد از مرگ او است! خبر درگذشت تختی بعد از مدت کوتاهی در خارج از مرزهای ایران هم بازتاب پیدا کرد. یکی می‌گفت چیزخورش کردند... دیگری می‌گفت خفه‌اش کردند، یکی دیگر می‌گفت: به قصد کشت او را زده‌اند و بعد جسدش را به هتل برده‌اند!
جلا‌ل آل‌احمد می‌نویسد: از آن همه جمعیت، هیچ‌کس حتی برای یک لحظه به احتمال خودکشی فکر نمی‌کرد. آخر جهان‌پهلوان باشی و در بودن خودت جبران گرده باشی نبودن فردی و اجتماعی دیگران را و آن وقت خودکشی کنی؟ این قهرمان که خاک خانی آباد را خورده بود، هرگز به نا امیدی نمی اندیشید، آخر امید یک ملت بود، ملت ایران.*

* برای اطلاع بیشتر. ر، ک: سایت تاریخ معاصر ایران.

.


 


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=20703

نظـــرات شمـــا