کد خبر : 19895       تاریخ : 1393/05/23 13
قلبت کتیبه ای است باستانی

قلبت کتیبه ای است باستانی

واقعاً که این گنجینه ی سَر به مُهرحکایتی دارد، حکایت از قرن ها شوریدگی و سرگشتگی، عشق های نهان و آشکار، آرزوهای دور و دراز، شادی های وصف ناپذیر و ماتم های تحمل ناپذیر.

دانشمند ترین انسان ها می دانند که عقل آدمی تا چه حد محدود است.
انسان وقتی با عظمت است که از سر عاطفه عمل کند.(؟)


واقعاً که این گنجینه ی سَر به مُهرحکایتی دارد، حکایت از قرن ها شوریدگی و سرگشتگی، عشق های نهان و آشکار، آرزوهای دور و دراز، شادی های وصف ناپذیر و ماتم های تحمل ناپذیر. واقعاً که این گنجینه ی نهفته در سینه ی من و تو، پُر رمز و رازترین گنجینه ی عالم است، واقعاً کتیبه ای است بی بدیل حاوی عشقِ ازلی ، عشقی که هر چه عقل است و مدعای عقل به سُخره گرفته است.
    واقعاً که انسان چه قدر باید ناانسان باشد که ارزشِ این گنجینه ی سر به مُهر را نداند و در پی گشودن آن برنیاید، و واقعاً اگر ما برای پی بردن به رمز و رازهای خویش و جهان نیامده ایم پس برای چه کار آمده ایم؟! و واقعاً اگر حقیقت من و تو، و جهان و هر چه در اوست در این گنجینه نیست ، پس کجاست؟ آنان که هر کجا، به جز این جا، گشتند چه را یافتند؟ چه راهی را یافتند که آخرش پشیمانی نبود؟ بیاییم یک بار هم که شده، گنجینه ی قلب مان را بگشاییم.

    « قلبت کتیبه‌ای باستانی است؛ از هزاره‌ی دور. سنگ نبشته‌ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده‌اند. الفبای قومی ناشناخته را شاید؛ و تو آن کوهی که نمی‌توانی واژه‌هایی را که بر سینه‌ات کنده‌اند، بخوانی.
قرن‌ها در پی قرن می‌گذرد و غبارها روی غبار می‌نشیند و تو هنوز منتظری تا کسی بیاید و خاک روی کتیبه را بروبد. کسی که رمز الفباهای منسوخ را بلد است، کسی که می‌تواند از شکل‌های درهم و برهم، واژه کشف کند و از واژه‌های بی‌معنا، منشور و فرمان و قانون به در بکشد.

    گشودن رمزها، رنج است و کسی برای رمزگشایی این کتیبه‌ی مهجور رنج نخواهد برد. کسی برای خواندن این حروف نامفهوم، ثانیه‌هایش را هدر نخواهد داد. کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد. اما چرا، همیشه کسانی هستند؛ دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه‌های قیمتی کتیبه‌ی قلبت را می‌دزدند بی‌آن که بتوانند حرفی از آن را بخوانند. کتیبه‌ی قلبت را می‌دزدند زیرا شیطان خریدار است. او سهامدار موزه آتش است و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد.
    پیش از آن که قلبت را بدزدند، پیش از آن‌که دلت را به سرقت برند، کاری بکن. آن قلم تراش نازک ایمان را بردار که باید هر شب و هر روز، که باید هر روز و هر شب بروبی و بزدایی و بکاوی.

    شاید روزی معنای این حروف را بفهمی، حروفی را که به رمز و به راز بر سینه‌ات نگاشته‌اند و قدر زندگی هرکس به قدر رنجی است که درکندو کاو و در کشف این لوح می‌برد. زیرا که لوح، همان لوح محفوظ است؛ همان کتیبه‌ی مقدسی که خداوند تمام رازهایش را بر آن نوشته است.»*

* نظرآهاری، شیوا (۱۳۹۰): در سینه‌ات نهنگی می‌تپد، تهران: صابرین، صص ۲۶ – ۲۴.


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=19895

نظـــرات شمـــا