| |
 |
|
فرمان جهان مطاع همایونی در باب نکاح مدیران عذب اوغلی |
|
|
|
به مجرد وصولِ رایتِ عالی از خراسان شمالی به بلاد بوشهر و نزول اجلالِ همایون فال به عمارت کیوان اشارتِ بلدیه ی بوشهر، به حکمِ کیاست و به یمن هوش و سیاست واقف شده ایم که همه ی معضلات ایرانی بل جهانی از قحط و سیل و غلاء و گرانی همه به علت وجودِ نامسعود صاحب دیوانان و پیشکاران مجرد و عذب اوغلی در این بلدیه بوده چون ابلیس پر تلبیس با وساوس خویش نمی گذارد آنان چنان که بایسته است به خدمت شایسته مشغول باشند. علی ایحال به
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
 |
|
|
 |
|
پروکراستاندیشی / اقتدارطلبی |
|
|
|
داود خزايي
پروکراستس (Procrustes) یا همان پروکراست شخصیتی است در اساطیر یونان که قلعه¬ای برای خود دارد و رهگذران را به آنجا فرامی¬خواند و شب¬هنگام آنان را بر تختی ویژه می¬خواباند و به آنها می¬گوید که این تخت برایتان آسوده¬ترین خواهد بود چرا که جادویی است و درست اندازۀ آن کس می¬گردد که بر آن بخوابد. بعد به سراغشان می¬آید و می¬گوید اگر تخت بزرگ¬تر از توست، تو را کش می¬آورم که اندازه¬ات شود و اگر کوچک¬تر سر یا پایت را می¬بُرم تا
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
|
پیرزن
دات کمپه |
|
 |
|
|
|
|
|
|
|
ارزونی |
|
|
|
مهدی جهان بخشان
بوی غومضا گفت:حالا پات جمع بکن، خوت شل بگیر،افی، جوون، دیگه تموم شد، روپهلوت بخوس، سیش گفتم: جاش درد
میکنه. گفت:صبا خوب میشه. دوباره گفت:آخ جوون، چه پیلی گیرم اومد،بعد،کلیه ما نهاد تو کاسه،چند تا کل یخ هم نهاد ریش
|
|
|
|
 |
|
|
|
فوتبالیست |
|
|
|
پسین تنگی بید، دیدم یه موتورینی ویسیده دم گمرگ ، رفتم ناتر، دیدم یه پیرمرد کچلییِن،سلام کرد،گفت : دی غومضا چطوری؟
|
|
|
|
 |
|
|
|
اُو تو کوزه و ما دور دنیا سیش می گردیم |
|
|
|
مهدي جهانبخشان
در سرا که واز کردم، غرررصِدُی ترمز اومد . ماشینی ویساد. در ماشین واز شد دی احمد و پُسَرکوچیکو احمد از ماشین دِر اُومِدَن ، ساکی هم دسش بید. گفتم: دی احمد کجا بیدی یی وقت صُبی؟
گفت: والله چه بگم ، ماشین در بَس کِردُم از شیراز اومدم گفتم: ماشین دربس کردی؟ ساک دستن؟ شیراز بیدی؟ بچی احمد باهاتن ؟ چه خبرن ؟ چه بیده؟
|
|
|
|
 |
|
|
|
حسابکو سیم واز کن |
|
|
|
مهدي جهانبخشان
دی محرضا ، عسک و پُتی کُپیِ سجلدش داد دِسِ مأمور بانک گفت: ننه حالا دیگه همه ی مدرکام اُوردم
بی زحمت حسابکو سیم واز کن .
مأمور گفت: ننه سیل کن عزیزم ، حساب سپرده داریم ، حساب جاری داریم ، قرض الحسنه داریم . جوانان داریم . سپرده پنج ساله داریم . مادام العمر داریم ، تو خو نمی گی کمو حسابی می خُی تا مو سیت واز کنم.
|
|
|
|
 |
|
|
|
هووی آلوده |
|
|
|
مهدي جهانبخشان
پسر غومضا با موتور بردم هِلِ فلکه امام یه تلبیزیون گتی ناده بید هِلِ خیابونی که میره سی بی سیم .گفتم ئی چنن ، ئی خو خاموشن ؟ گفت : بی بی مال محیط زیستن . گفتم محیط زیست چنن؟ گفت : محیط زیست مواظب آب و هوان که خُدی نکرده ، خطری سی شهروندا درس نشه .ئی تلبیزیون درجه خطر نشون میده که مسئولا و مردم متوجه بشن ، مواظب خوشون باشن .الان سیل کن چقه غِرِ و غُوار از هِلِ کشوری عربا می یاد هِلِ ما ، ئی غِرِ و غُوارا سی جیگر مردم
|
|
|
|
 |
|
|
|
ایشالله قضا بلاتون بخوره تو سرمو |
|
|
|
مهدي جهانبخشان
زار علی زار قاسمو زارعواس زار علی مختار چن سال بید باهم چِکلکِ جنگ داشتن . دعوا شونم از قدیم و ندیم سِر زمین بید و مال ومنال دنیا .ئی دو خونواده پسر عامو زاده بیدن .گِهی وختی یه آدم گپتری تو ولات پیدا می شد، ئی دو خونواده صلح می داد اُما باز سر یه چی کوچیکی دوارتی می افتادن تو جون هم .فرضِ مثَل ، بارون که می زد ، می خواسن اُوداری کنن، گت و کوچیک خونواده ی دو طرف ، می رختن تو باغ و هر کی هِلِ خوش ، رُی اُو می بسَن که نره تو یاغ او یکی . بعد
|
|
|
|
 |
|
|
|
چشوک |
|
|
|
مهدي جهانبخشان
سرظهر بید، دیدم صِدُی ترپ و تروپ ولاک لیکی از خونه ی زار صفر میاد. بووی غومضا اومد تو سرا گفت چنن؟ گفتم : موچینم والله. از سرای زار صفر صُدی میاد گمونم زار صفر ها سی ،سی صفیه می زنه.بووی غومضا گفت: برم ما بینشون موزی کنم . لباس بر کرد اسد رفت هَوُی زار صفر. زار صفر قلبند اسده بید وافتیده بید توبخت صفیه. بوی غومضا گفت: سی چه عامو سی زنت می زنی؟ گناه داره .
|
|
|
|
 |
|
|
|
تقدیم به معلم هایی که روزشان گرامی است |
|
|
|
گچ خوردن
مهدي جهانبخشان
ساعت 5/4 مدرسه تعطیل می شد. اعتقاد کن حبیب از ساعت 5/3 با کُپ کُپش دم در مدرسه ویسیده بید. غیر خُرج موتورش یه کیسه ی گتُی اُورده بید. پیرزنی رد شد گفت عامو والله اُمرو می دیدم بچه ها همه کادو دسشو بید می رفتن تو مدرسشون مگه چه خبرن امرو؟ حبیب گفت امرو ننه روز معلمن نه. بچه ها سی خانم معلماشون کادو می یارن. حبیب دیگه طاقتش طاق شده بید. از موقعی که اومده بید نی زینت که کلاسش تموم بشه با موتور چیاش ببره خونه ده تا
|
|
|
|
 |
|
|
|
آفران حالا آدم شدی! |
|
|
|
مهدي جهانبخشان
بوی غومضا با توپ و تشر از کیچه اومد، وسط سرا ویساد. غاره داد. دی غومضا بیودر بینیم. از مطبخ اومدم ری مهتابی ویسادم گفتم: هاچنن. غاره سی چه میدی؟ چنن تو خو عامو انگار چوب دستن. چه می خی؟ چه شده؟ دراُومد گفت: هر چی مو دلم نخواس حق نداری تو منگ درنگات بیاری فهمیدی؟ گفتم: مثلاً چه؟ گفت: دیگه اوش به تو مربوط نیس خوت بُیَد بفهمی مو از چه بدم میاد. نِبُیَد اسمش بیاری! گفتم: یانی چه؟ یانی به قول روزنومه بینویسا خود سانسوری کنم؟ گفت:
|
|
|
|
 |
|
|
|
از دَسِ دکترُی خومون! |
|
|
|
مهدي جهانبخشان
خدیجه ی کل غلوم تو قبرا کشون کشون دسُم گرفت بردُم هلِ یه قبری گفت: بفرما ئی هم قبرش. حالا باورت شد؟ به خدا به جون بچم تموم چیاش هم اُماده کردیم؛ سَرخون هم پیدا کِردیم؛ میگن عزُی سرپُی می گیره که سنگ هم گریه می ندازه.
گفتم : خدیجه ئی مخسره بازیا چنن در اُوُردی؟ مگه سی آدم زنده هم قبر می روفن؟ سرخون اُماده می کنن؟
دراومد گفت : بوا صد کُشه رفتُم بیمارستان. دکترا گفتن شوهرت رفتنیِن. فوقش عمر کنه دو مُی دیگن؟
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
در بیان سبب عطایای دولت علّیه ! |
|
|
|
به میمنت و مبارکی دوام دولت همایون و مهر و عطا و بخشش و گشاده دستی روز افزون، از اکناف و اطراف ولایات و دهات ممالک محروسه خبرهای خوش یکی پس از دیگری واصل می شود از جمله این که چاکران و گماشتگان بلاد و ولایات در تمام صفحات ممالک محروسه سخت مشغول رساندن عطایا و هدایای دولت علِّیه از برنج و روغن و گوشت و علی الخصوص سیب زمینی که این یکی دو سال کمبودش غلغله در سفره ی رعیت انداخته بود، هستند و عالیجاه همایونی خود
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
 |
|
 |
|
تعداد مطالب : 2440
تعداد پيغامها : 218
آمار بازدید : 380588
افراد آنلاين : 5
|
|
|
 |
|
|
|