فایز و حافظ
فایز خواندن تجربه آواز خوانی همه مردان جنوبی است برخی بلندتر و برای دیگران که ممکن است با نوای نی هم همراه شود و ضبط و ثبت و پخش هم بشود و طنین و آوازه اش به همه جا برسد و برخی در جمع های محدود تر و حداقلش به زمزمه ای زیر لبی و برای خویش.
كدخبر: 93335
1396/07/22

عبدالرسول عمادی
بچه که بودم اولین آوازهایی که در خاطر دارم فایز خوانی است که البته کتابی اش می شود شروه خوانی.
نوعی آواز غم انگیز جنوبی که با لحن های مختلف خوانده می شود و هر لحنی خودش سبکی را ایجاد می کند که در اصطلاح محلی به آن گرده می گویند شاید این گرده تغییر شکل یافته گرته باشد.
گرده در گویش بوشهری یعنی مثل و مانند وقتی می گویند گرده فولاد اسماعیلی یعنی شروه خواندن به سبک فولاد اسماعیلی و با لحن و شدت و ضعف و شیوه ای که فولاد اسماعیلی آواز می خواند.
فایز خوانی خواندن دوبیتی های فایز است که تخلص یکی از شاعران بنام جنوبی است.
نامش ظاهرا سید بهمنیار بوده و از اهالی روستای زیارت در شهرستان دشتی و باید نتیجه هایش اکنون زنده باشند.
اطلاع چندانی از زندگی فایز ندارم و کلا زندگی او را هاله ای از ابهام فرا گرفته است. اما این ها جزئیات است مهم دوبیتی های فایز است که خوب تعداد  آنها هم معلوم نیست و صحت انتساب آنها به فایز هم بسیار آشفته تر از انتساب بسیاری از رباعیات به حکیم عمر خیام نیشابوری است.
از اوایل دهه پنجاه کتاب هایی در کوچکترین قطع ممکن که در هر صفحه آنها یک یا دو دو بیتی جا می شد در کتاب فروشی های شهرمان می دیدم که بر روی آنها نوشته شده بود دوبیتی های فایز دشتستانی و طرح هایی مینیاتوری از نوعی که بر دواوین شعر حافظ و خیام هم بود بر روی جلد کتاب فایز نقش بسته بود.
کتاب را که باز می کردی مثل دیوان حافظ که با:
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
شروع می شد، در کتاب فایز هم می خواندی که:
سر زلف تو جانا لام و میم است
چو بسم الله الرحمن الرحیم است
اگر معشوق حافظ ازلی و ابدی است و عاشق در مقابل او رند عالم سوزی است که از جان و جهان می گذرد و زمین و زمان را در می نوردد تا سیر مسیر عاشقی کند.
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تحمل بایدش
اما معشوق فایز ما در همین نزدیکی است اما هم خود به عاشق یک لاقبا بی اعتناست و هم روزگار در مخالفت با عاشق کم نمی گذارد.
اگر دانی که فردا محشری نیست
سوال و پرسش و پیغمبری نیست
بتاز اسب جفا تا می توانی
که فایز را سپاه و لشکری نیست

این دوبیتی را در ده سالگی خودم که می خواندم به یک باره دلم بر این بی سپاهی فایز بیچاره در هجوم لشکر جفا می سوخت و حالم مانند حال خودم در شنیدن یک روضه حسابی منقلب می شد.
اما گاهی که همین عاشق خطر می کرد و دل به دریا می زد و در رباعی دیگری عزم خود را برای رسیدن به وصال دلبر نشان می داد شاد و سرزنده می شدم.
رمز و راز گرده های مختلف فایز خوانی هم به همین غم و شادی ها و یاس و امید های تو در تو در دو بیتی های فایز بر می گردد
شب ابر است و باران گهربار
سگان خاموش و در خوابند اغیار
همین امشب برد گرگ از گله میش
توهم فایز رسان خود را به دلدار
خودم اینجا دلم در پیش دلبر
خدایا این سفر کی می رود سر
خدایا کن سفر آسون به فایز
که بینم بار دیگر روی دلبر
فایز خواندن تجربه آواز خوانی همه مردان جنوبی است برخی بلندتر و برای دیگران که ممکن است با نوای نی هم همراه شود و ضبط و ثبت و پخش هم بشود و طنین و آوازه اش به همه جا برسد و برخی در جمع های محدود تر و حداقلش به زمزمه ای زیر لبی و برای خویش.
  ای بسا که نوجوان و جوان یا میانسال و پیری بوده ای و در جاده های خاکی مابین مناطق جنوبی بر موتوری هوندای هفتاد سوار و با خود فایز خوانده ای یک دل سیر.
فاز خواندن و مزمزه یا زمزمه کردن شعرهای فایز برای من مدخلی بود برای وارد شدن و آشنا شدن با دیوان حافظ.
مثل تمرین کردن پادویی خانه کدخدای روستا و پس از آن رفتن به خدمت گزاری در بارگاه سلطان.
حافظ را که باز می کنی از همان ابتدا الا یا ایها الساقی....تا افتاد مشکلها به یکباره پس می افتی و با خودت به قول عطار می گویی:
یوسف توفیق در چاه اوفتاد
عقبه دشوار در راه اوفتاد
و من مرد آشنایی با این کتاب و این مرد و این هوا غزل نیستم و کم کم تمرین می کنی و راه می افتی به رفتن به در خانه حافظ.
گیرم که راهت ندهند اول توی کوچه می پلکی دیوار خانه حافظ هم حس و حال خوشی به تو می دهد و پس از مدتی در می زنی و ملازم رکاب می شوی برای خیل مریدانی که در حیاط مصفای غزل خانه حافظ هستند و البته پرده ها و پنجره های اطاق های این خانه همیشه حائلی هستند تا بتوانی به خوبی درون خانه را ببینی و حافظ را دیدار کنی.
سال 62 یا 63 بود در مرکز تربیت معلم شهید رجایی برازجان مراسمی برای دهه فجر برگزار کرده بودند و از من که دانش آموز کلاس دوم و یا سوم ریاضی دبیرستان طالقانی بودم برای مجری گری این مراسم دعوت کرده بودند برای آن مراسم این غزل حافظ را انتخاب کردم و خواندم و در تمام این سالها با این غزل زندگی کرده ام:
روز هجران و شب فرقت بار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

 

منبع: