یادش بخیر، روزگارِ عاشقی
سال ها پیش، وقتی به خانه جدیدمان نقل مکان کرده بودیم اولین کاری که کردم، این بود که چند باغچه را در پارکینگ و بیرون خانه مان، چسبیده به دیوار حیاط، درست کردم...
كدخبر: 86021
1396/03/31

سال ها پیش، وقتی به خانه جدیدمان نقل مکان کرده بودیم اولین کاری که کردم، این بود که چند باغچه را در پارکینگ و بیرون خانه مان، چسبیده به دیوار حیاط، درست کردم و گل ها و چند درختچه و دو درختِ "بنجامین" کاشتم و کم کم باغچه و درخت ها جان گرفت و در این میان گل یاسی بود که به آن علاقه فراوان داشتم. این گل به طور حیرت انگیزی بزرگ و بزرگ تر شد تا این که به پنجره خانه ما در طبقه اول رسید و بعد هدایتش کردم تا به طبقه دوم روبروی پنجره آن طبقه رسید و بعد تا نزدیکی پشت بام هم رشد کرد و تمام مجموعه آپارتمانی ما سرشار از رنگ و بوی یاس شد و هر عصر که پنجره را باز می کردم و قناری نارنجی رنگم را وسط گل ها می گذاشتم فصل عاشقی فرا می رسید. من و قناری با هم می خواندیم. او آوازی آموخته از جهان دیگر می خواند و بنابراین بسیار زیبا و دلنشین و من آوازی از سرِ درد و رنج های بی شمارِ زمانه و ناپایداری روزگار و ....
به هر حال، این یاس مونس جانِ من شده بود و اغلبِ عصرها در کنارش این شعر "احمد عزیزی" را  زمزمه می کردم، به سرودی برای خویشتن:
ياس بوي مهرباني مي دهد ...
عطر دوران جواني مي دهد
ياس ها يادآور پروانه اند
ياس ها پيغمبران خانه اند
ياس ما را رو به پاكي مي برد
رو به عشقي اشتراكي مي برد
ياس در هر جا نويد آشتي ست
ياس دامان سپيد آشتي ست
در شبان ما كه شد خورشيد؟ ياس
بر لبان ما كه مي خنديد؟ ياس
ياس يك شب را گل ايوان ماست
ياس تنها يك سحر مهمان ماست
بعد روي صبح، پرپر مي شود
راهي شبهاي ديگر مي شود
ياس مثل عطر پاك نيّـت است
ياس استنشاق معصوميّـت است...
مدت زمانی از این ماجرا گذشت و یاسِ ما غرق گل های سفید بود و درختان بنجامین هم که به سرعت رشد کرده بودند در آن درآمیختند و گلِ زردی که اسمش را نمی دانم و در بندر بوشهر به سرعت رشد می کند به جمع آنان پیوست و گل کاغذی قرمز رنگی هم که در ابتدا به ندرت رشد می کرد به ناگهان پا به پای گل پیچکِ بنفش رشد کرد و درون آن ها خزید و خلاصه کوچه و مجموعه آپارتمانی ما جنگلی شد از سمفونی رنگ و بوی گل ها و درخت ها.
یکی از روزها، که توی کوچه ایستاده و غرق در تماشای این همه زیبایی بودم، همسایه ی طبقه بالای ما مثل همیشه با شتاب فراوان به سمت درب خانه می دوید، صدایش کردم و گفتم: این گل ها بسیار زیبا شده اند ولی یاس چیز دیگری است، شما هم همین طور فکر می کنید؟
لحظه ای در دیدگانم خیره شد، درست مثل وقتی که سوال کاملا بی ربطی از ما پرسیده باشند، پرسید کدام یاس را می گویید آقای دکتر؟ گفتم: همین یاس سفید که قد کشیده است و سراسر پنجره شما را هم سفید پوش کرده و شب ها عطرش همه جا را می گیرد.
سرش را پایین انداخت و گفت باور می کنید من این گل را تا به حال ندیده ام و بویش را نشنیده ام!!! باور می کنید که من بعد از چند ماه وقتی از کشتی بر می گردم همه اش در حال دویدنم و انگار هنوز در تلاطم دریا هستم؟ من نه این گل ها را می بینم و نه بوی آن ها را می شنوم!!! باور می کنید که گرفتاری هایم آن قدر زیاد است که حسِّ زندگی را از دست داده ام!؟ و من گفتم که باور می کنم و باور می کنم که ما در روزگاری زندگی می کنیم که سختی و بدبختی بر ما چیره شده است، خشونت و ناامنی زندگی ما را تیره و تار کرده است، از اصلی ترین کتابِ زندگی، یعنی طبیعت غافل مانده ایم بنابراین راه و رسمِ عاشقی را نمی دانیم، نه خطی خوش ما را مدهوش می کند و نه شکفتنِ گلی ما را فارغ از غصه های زمانه، نه از صدایی دلربا به وجد می آییم و نه صورتی زیبا ما را به تماشا می کشد، نه زیرِ نم نم باران آواز می خوانیم و نه در انتظار برف به آسمان می نگریم، نه از خنده کودکی و یا خواندن غزلی به خلسه شوق می رویم و نه با خنده دیگران می خندیم، نه زلالیِ آبی و یا بلندی سروی اشک شوق ما را سرازیر می کند نه چشممان خیره می شود بر زیبایی حیرت انگیز اناری قبل از این که دل او را بشکافیم... و در این شرایط ما به غایت، بدبخت و بیچاره ایم چون عاشقانه زیستن را نمی دانیم و به قول خواجه شیراز:
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید...
اینک با هم بخوانیم این حکایت زیبا را:
" شیخ حسن جوری می‌گوید:
درسالی که گذارم به جندی‌شاپور افتاد، سخنی از "محمد مهتاب" شنیدم که تا گور بر من
تازیانه می‌زند. دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ می ریسد و ترانه زمزمه می کند.
گفتم ای مرد خدا مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم....
مرا گفت: نخست بگو ببینم آیا هرگز خطی خوش تو را مدهوش کرده است؟
گفتم نه.
گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانه‌ات تو را از غصه‌های بی‌شمار فارغ کرده
است؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز زیر نم‌نم باران، آواز خوانده‌ای؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز به آسمان نگریسته‌ای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای
درون فرو نشانی؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است، گفتم: نه.
گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بی‌خود کرده است که اگر نشسته‌ای
برخیزی و اگر ایستاده‌ای بنشینی؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش موری، اشک شوق از دیده ات
سرازیرکرده؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز شده ست بخندی چون دیگری خندان بوده؛ و بگریی چون دیگری گریان بود؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف می‌کنی، چشم دوخته‌ای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شده‌ای؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیده‌ و بر زیبایی و حسن رویت که نعمت خالق است؛
اندیشه کرده ای؟ گفتم: نه.
گفت: از من دور شو، که سنگی را می‌توان عاشقی آموخت،
اما تو را نه...."

منبع: