بدا به حالِ روس، بدا به حالِ ما
وقتی که فقرِ شعور بر سر ملتی ببارد، حاکمانی نالایق و مستبد بر اریکه ی قدرت بنشینند و نتیجه ی آن خواری و خفّت در برابر حاکمان خویش و سلطه ی بیگانه باشد آن وقت دیوِ تملق و ریاکاری سایه ی شومِ خود را بر سر کشور می گستراند و در این وقت است که جز، پذیرش خواری و ذلت در برابر بیگانه و خویش راهی باقی نمی ماند!
كدخبر: 80057
1395/11/09

وقتی که فقرِ شعور بر سر ملتی ببارد، حاکمانی نالایق و مستبد بر اریکه ی قدرت بنشینند و نتیجه ی آن خواری و خفّت در برابر حاکمان خویش و سلطه ی بیگانه باشد آن وقت دیوِ تملق و ریاکاری سایه ی شومِ خود را بر سر کشور می گستراند و در این وقت است که جز، پذیرش خواری و ذلت در برابر بیگانه و خویش راهی باقی نمی ماند!
اغلبِ صفحاتِ تاریخ ما، تاریخِ رنج ها و دردهای کمرشکن است. تاریخی است پُر شده از حقارت، حقارت در برابر حاکمان مستبد داخلی و سلاطین جبّار خارجی. گاه این حقارت آن قدر می شود که به کمدی می ماند و خواننده ی تاریخ، در اُوج اسیصال بر بدبختی خویش می خندد و این است که همه کس را توانِ  جمع و هضمِ این همه اضداد نیست، تحلیل این پارادوکس ها کاری است کاری است به غایت مردافکن.
نمونه ای از این پارادوکس شکننده را در واقعه ی زیر می خوانیم و بر بدبختی خویش توامان می گرییم و می خندیم:
" گویند در جنگ دوم روس و ایران، وقتی قشون روس به تبریز وارد شد و مصمم بود به سمت میانه حرکت کند، دولت ایران خود را در مقابل کار تمام شده ای دید و ناچار شد شرایط صلحی را که دولت روس املا می‌کرد بپذیرد.
فتحعلی شاه برای اعلان ختم جنگ و تصمیم دولت در بستن پیمان آشتی، درباریان را خبر کرد. قبلا به جمعی از خاصان دستوراتی راجع به اینکه در مقابل هر جمله ای از فرمایشات شاه چه جواب هایی باید بدهند داده شده بود و همگی نقش خود را روان کرده بودند.
شاه بر تخت جلوس کرد و دولتیان سَر فرود آوردند. شاه به مخاطب سلام، خطاب کرد و گفت: اگر ما امر دهیم که ایلات جنوب با ایلات شمال همراهی کنند و یک مرتبه بر روس منحوس بتازند و دمار از روزگار این قوم بی‌ایمان برآورند چه پیش خواهد آمد؟
مخاطب‌ سلام که در این کمدی نقش خود را خوب حفظ کرده بود تعظیم سجده مانندی کرد و گفت: «بدا به حال روس!! بدا به حال روس!!»
شاه مجددا پرسید: «اگر فرمان قضا جریان شرف صدور یابد که قشون خراسان با قشون آذربایجان یکی شود و تواما بر این گروه بی‌دین حمله کنند چطور؟»
در جواب عرض کرد: «بدا به حال روس!! بدا به حال روس!!»
فتحعلی شاه پرسش را تکرار کرد و گفت: «اگر توپچی‌های خمسه را هم به کمک توپچی‌های مراغه بفرستیم و امر دهیم که با توپ‌های خود تمام دار و دیار این کفار را با خاک یکسان کنند چه خواهد شد؟»
باز جواب این بود: «بدا به حال روس!! بدا به حال روس!»
شاه تا این وقت روی تخت نشسته پشت خود را به دو عدد متکای مروارید دوز داده بود. در این موقع دریای غضب ملوکانه به جوش آمد و روی دو کنده زانو بلند شد شمشیر خود را که به کمر بسته بود به قدر یک وجبی از غلاف بیرون کشید و این دو شعر را که البته زاده افکار خودش بود با صدای بلند خواند:
کشم شمشیر مینایی / که شیر از بیشه بگریزد
زنم بر فرق پسکوویچ / که دود از پطر برخیزد
مخاطب سلام با دو نفر که در یمین و یسارش رو به روی او ایستاده بودند خود را به پایه عرش سایه تخت قبله عالم رساندند و به خاک افتادند و گفتند: «قربان مکش، مکش که عالم زیر و رو خواهد شد.»
شاه پس از لمحه‌ای سکوت گفت: «حالا که این طور صلاح می‌دانید ما هم دستور می‌دهیم با این قوم بی‌دین کار به مسالمت ختم کنند.»*

• به نقل از کتاب «شرح زندگانی من» / نوشته عبدالله مستوفی

 

منبع: