دکتر عبدالله دیوانه نبود
من هم، مثل خیلی ها، وقتی که تصویر دکتر عبدالله را دیدم که با آن وضعیت خراب کنار پلِ خشتی نشسته است و برای بیماران نسخه می نویسید حالم خراب شد. حالم خراب شد از این روزگار بی کسی از این روزگار بی مروت، روزگار ستمگر، روزگاری که یک پزشک این مملکت نتواند رنجِ بیماری این همه بیمارانِ تهیدست را تحمل کند و به ناچار راه دیوانگی را در پیش گیرد و با بیمارانِ خویش همزادپنداری کند.
كدخبر: 78307
1395/08/15

من هم، مثل خیلی ها، وقتی که تصویر دکتر عبدالله را دیدم که با آن وضعیت خراب کنار پلِ خشتی نشسته است و برای بیماران نسخه می نویسید حالم خراب شد. حالم خراب شد از این روزگار بی کسی از این روزگار بی مروت، روزگار ستمگر، روزگاری که یک پزشک این مملکت نتواند رنجِ بیماری این همه بیمارانِ تهیدست را تحمل کند و به ناچار راه دیوانگی را در پیش گیرد و با بیمارانِ خویش همزادپنداری کند.
دکتر عبدالله دیوانه نبود او: " ز ننگِ عاقلان دیوانه شد" ، او انسان بزرگ و عزیز و شریفی بود که نخواست و نتوانست همچون خیلِ عظیم عاقلان و پزشکانِ  شیک پوش و پُر افاده و مغرور، کت و شلوار بپوشد و فخرها بفروشد و از کنارِ این همه درد و رنجِ همشهریانِ خویش به راحتی بگذرد و لباس عافیت بپوشد و در سواحل مدیترانه خوش بگذراند.
دکتر عبدالله برای ما یک تاریخ است، تاریخِ رنج و درد، تاریخ فرهنگی و اجتماعی ما، دکتر عبدالله برای ما چراغ است، نشانه است، او یک نماد است، نمادِ انسانیت، برای آنان که می خواهند در غبار این بیابان گُم نشوند.
دکتر عبدالله را بیشتر بشناسیم: " هفته گذشته تصویر مردی کتاب به دست که ظاهرش روایتگر اوضاع نابسامان او بود دست به دست در تلگرام چرخید و زیر این عکس متنی نوشته بود که صاحب عکس را «دکتر عبدالله دیوانه» معرفی کرده و گفته بود که این شخص به دلیل همدردی با مردم فقیر و غصه خوردن و همزاد پنداری با آن‌ها، دچار روانپریشی شده است.
در این متن همچنین نوشته شده بود؛ دکتر دیوانه پشت کاغذ سیگار نسخه می‌نوشت و مجانی بیماران را ویزیت می‌کرد. می‌گویند پاتوقش کتابفروشی «میرفطروس» لنگرود بوده و داروخانه‌های این شهر، خط دکتر را می‌شناختند و نسخه‌اش را می‌پیچیدند.
از قرار تشخیص دکتر عبدالله بسیار خوب بوده و بسیاری که از رفتن پیش دکترهای روز نتیجه‌ای نمی‌گرفتند، صبر می‌کردند تا او را در کوچه و خیابان که مثل دوره گرد‌ها پرسه می‌زد، ببینند و از نسخه‌های شفابخشش استفاده کنند.

 

در پی انتشار این عکس بود که به دنبال جستجو درباره این شخص به شهرستان لنگرود رفتم و طی پرس و جوهای انجام شده معلوم شد که «دکتر عبدالله دیوانه» پزشکی که نسخه‌های مجانی نوشته شده در کاغذ سیگارش جان خیلی‌ها را نجات داده، سال‌ها پیش بر اثر سوختگی در آتش فوت کرده و عکسی که در تلگرام می‌چرخد، مربوط به دهه ۶۰ بوده که توسط صاحب عکاسی «ایلک» در لنگرود گرفته شده است.
وقتی برای پرس و جو به لنگرود می‌روم، خیلی از پیرهای شهر به خصوص اهالی بازار هنوز دکتر عبدالله را به خاطر دارند.
سید علی نقی ایمانی پارسا، یکی از کسانی است که او را خوب به خاطر دارد و درباره دکتر دیوانه به خبرنگار مهر می‌گوید: لهجه‌اش نشان می‌داد از گالش‌های ییلاقات رودسر و خاطرم هست که همیشه در پوست گوسفند می‌خوابید.
وی می‌افزاید: خودم از کسانی هستم که یک بار توسط نسخه عبدالله درمان شده‌ام.
محسن شهیدی نیز هرچند ۳۸ سال بیشتر ندارد اما همیشه در مغازه پدر که در بازار لنگرود واقع شده کمک حال پدر بوده است و خاطراتی از دکتر عبدالله را به یاد دارد.
وی درباره عکسی که این روز‌ها در تلگرام دست به دست می‌شود به خبرنگار مهر می‌گوید: چند روزی است که عکس دکتر عبدالله را در تلگرام می‌بینم و توی این چند روز بار‌ها به انسانیت مردی که می‌گفتند دیوانه است، اندیشیده‌ام.
شهیدی ادامه می‌دهد: آخرین تصویرهایی که از او به یاد دارم، زمان‌هایی بود که نزدیک پل خشتی می‌نشست و کتاب می‌خواند. ژنده پوش و کج خلق بود ولی دیوانه‌ای نبود که ما بچه‌ها اذیتش کنیم یا او دیگران را بیازارد.
اولین مطبوعاتی و کتابفروشی لنگرود که توسط «حاج سید محمد رضا میرفطروس» در سال ۱۳۱۴راه اندازی شده، روزی پاتوق مردی بوده که اگرچه مردم او را دیوانه می‌خواندند اما هیچ کس نسخه‌های او را فراموش نکرده است.
این کتاب فروشی که این روز‌ها توسط پسر کوچکتر «حاج سید محمد رضا» - سید هادی میرفطروس- اداره می‌شود، خاطرات زیادی را در خود جای داده است.
سید هادی که اولین کتابفروشی لنگرود را سرپانگه داشته از خاطرات روزهایی که «دکتر عبدالله» پیش پدرش می‌آمده و روی صندلی سفیدی که گوشه کتابفروشی کوچک میرفطروس بوده می‌نشسته و کتاب مطالعه می‌کرده است به خبرنگار مهرمی‌گوید: انگار همین دیروز بود، دکتر عبدالله روی همین صندلی می‌نشست و کتاب می‌خواند.
وی ادامه می‌دهد: پدرم سواد ابتدایی قدیم داشت ولی برای دکتر عبدالله احترام خاصی قائل بود. دکتر به مغازه می‌آمد، کتابی از قفسه برمی داشت و گوشه‌ای می‌نشست و ساعت‌ها مشغول خواندن می‌شد. وقتی مشتری می‌آمد و مغازه شلوغ بود، مراعات کرده و بیرون مغازه مشغول خواندن می‌شد. بعضی وقت‌ها هم از پدر اجازه می‌گرفت و کتاب را امانت می‌برد و برمی گرداند.
سید هادی اطلاع زیادی درباره علت پریشان احوالی دکتر عبدالله ندارد و می‌افزاید: اقوال مختلف است، برخی می‌گویند در دوران دانشجویی‌اش دچار شکست عشقی شده و درسش را هم ناتمام گذاشته، بعضی دیگر هم می‌گفتند آنقدر حرص مردم فقیر و نداری و بدبختیشان را خورده به این روز درآمده است. ولی هرچه بود، اکثر روستایی‌ها او را می‌شناختند و می‌دانستند پاتوقش اینجاست و اگر کسی نسخه می‌خواست همین جا تکه کاغذی برمی داشت و نسخه می‌نوشت.
میانه گفتگویم با سید هادی است که کریم صدوقی، شوهر خواهر هادی به ما می‌پیوندد. متولد ۱۳۱۷ و معلمی بازنشسته است و به خوبی دکتر عبدالله را می‌شناسد.
وی در این باره به خبرنگار مهر توضیح می‌دهد: هر چند دکتر عبدالله زبان فرانسه را به خوبی بلد بود ولی لهجه گالشی داشت و اصالتا از روستاهای رودسر بود.
صدوقی می‌افزاید: وقتی حدودا ۳۰ سال سن داشتم، در تابستان مبتلا به یک نوع آلرژی خاص شده بودم و گردنم سفیدک می‌زد. یک بار در همین کتابفروشی پیش دکتر عبدالله آمدم و او با لهجه شیرینش گفت: «وَچَه، تی یقه بازَ کن وینَم.» [بچه یقه پیراهنت را باز کن ببینم] من هم دگمه لباسم را باز کردم تا مرا معاینه کند. بعد از معاینه هم تکه کاغذی از روی پیشخوان میرفطروس برداشت، نسخه‌ای نوشت و من هم داروهای او را استفاده کردم و نتیجه گرفتم.
با این حال از اهالی بازار کسی از سرنوشت دکتر عبدالله خبر ندارد. نمی‌دانند کِی و به چه علت فوت شده و حتی مکان دفنش هم نامعلوم است."*
*خبرگزاری مهر

 

منبع: