نقل بالا سونیا......
چهار پنج تا پیرزن بیدیم وباقر زار صفر.داشتیم حرف دنیا و روزگار می زدیم .قلیون خشی هم مابینمون دس به دس می شد.
كدخبر: 73516
1395/05/21

چهار پنج تا پیرزن بیدیم وباقر زار صفر.داشتیم حرف دنیا و روزگار می زدیم .قلیون خشی هم مابینمون دس به دس می شد.
نقل مجلسمونم بیشتر بالا سونیا بید.
باقر یه قصه ی از تهرونیا سیمون کشید که واقعا شما هم تعجب می کنید .
باقر می گفت: عید سال بیدم موهم کارمند بیدم وهنوز بازنشسته نشده بیدیم.
با دوچرخه رفته بیدم دم پلاژ،یه رادیوی کوچیکی هم داشتیم،سی خُم ا م کلثوم گوش می دادم، یه زن وشوهری از کِرِ ما رد شدن.
زنک گفت: ای بوشهر یا فکر کنم همشون عرب باشن،هر جا نگاه می کنم تا رادیوی عربی گرفتن .
بنگ شون زدم گفتم : آقا تشریف بیار.
مردک و زنک اومدن هِلُم .گفتم : شما غریبه هسین؟ گفت: آره ما برای اولین بار اومدیم عید تو بوشهر والان هم گفتیم بریم لب دریا چرخی بزنیم ،هتل ام گیرمون نیومده .
اینم بگم که او موقع ها بوشهر یه اُتیلی بیشتر نداشت .
گفتم: آقا مو مگه مردُم ،بیا بیریم خونه خومون.از اونا نه،از مو ها،
خلاصه بردمشون خونه خومون.اتاق مرتبی دادم در اختیارشون.سی زنم گفتم یه شوم خوشمزه ی درس بکن .شوم خوردن وگرفتن خوسیدن.صبا صب هم تخم مرغ محلی وکره ی محلی وشیر ونون گرمه نهادم جلوشون .
بعد صبحونه گفتن ما بریم هتل پیدا کنیم.گفتم:یانی چه؟اینجا خونه خوتونن، فکر اُتیل نکنین.
سرتون درد نیارم چهار روز خونه ی ما بیدن.همش تعریف ما می کردن .بوشهریا چقد خوبن،بوشهریا چقد مهربونن،بوشهریا چقد نجیبن.
بعد چهار روز که خواسن برن، زنم گفت: باقر .گفتم : بله .گفت: نه اینا بی سوغاتی بسیشون کنی برنا ؟ سی ما زشتن.بروبازار چند پاکت چای خارجی، چاکلیت وویمتو سیشون بسون با خوشون ببرن.
ما اینا سیشون اسدیم ، دادیم دسشون .همش می گفتن چقد شما مهربونین،نجیبین،خوبین .چرا زحمت کشیدین؟چرا اینا رو گرفتین؟
گفتم: چه قابل داره ماهم میاییم  تهرون مزاحمتون میشیم.
مردک گفت: قدم بر چشم ،حتما باید بیایید.اصلا اونجا خونه خودتونه .
ای گذشت،تا سی مو ماموریتی دادن که برم تهرون.رفتیم تیلفن زدیم سی رفیق تهرونیمون.گفتم : سلام ، مو تهرونم .گفت: اِه تهرون هستی؟ چقدر بد شانسین، امشب پانزده تا مهمون داریم .شاید خوشت نیاد بیای، من بهت زنگ می زنم .بعد گفت : یه آدرس هتل بهت میدم آشناس برو تا اتاق خوبی بهت بده.
ما رفتیم تا اُتیل گیرونه .رفتیم مسافرخونه تو ناصر خسرو.
باز زنگ زدیم سی دوستمون، احوالش پرسیدیم .گفت: ببخشید خانمم یه کم کسالت داره می ترسم نتونیم ازتون خوب پذیرایی کنیم.شب دیگه  زنگ می زنم .
شو دیگه منتظر شدیم رفیقمون زنگ نزد، دلم فکر شد،سیش زنگ زدم ، گفت ببخشید من جایی هستم نمی تونم جواب بدم، خودم تماس می گیرم.
روز بعدش باز و دلمون فکر شد که رفیق تهرونیمون چش شده؟ سیچه زنگ نزد؟ ور داشتیم زنگ زدیم سیش.جواب داد : تهرانید هنوز؟ ما فکر کردیم تشریف بردید بوشهر .ما با دوستان دیروز عصر اومدیم شمال .شمالیا خیلی آدمای نجیب ومهربونین .
گفتم: خدا رو شکر که شما وسط مملکت هستید وشمال وجنوب کشور براتون مهربون هسن.
اُتیل = بروزن رتیل،بوشهریها به مسافرخانه ورستوران اُتیل می گفتند.
چاکلیت =شوکولات
بسون =بستان ،بگیر

منبع: