کد خبر : 44729       تاریخ : 1394/04/10 10:52:43
 عشقت پیروزی آدمی است هنگامی که...

عشقت پیروزی آدمی است هنگامی که...

آیا، ما، در آغازِ پایانِ روزگار عاشقی ایستاده ایم؟

آیا، ما، در آغازِ پایانِ روزگار عاشقی ایستاده ایم؟
این، یکی از چندین سوالی است که در این روزهای عجیب و غریبِ زندگی ما، ذهن مرا به شدت مشغول کرده است؟ من این روزها پیوسته از خود می پرسم آیا روزگارِ عشق بازی نیز مثل روزگارِ پهلوانی، روزگار مهربانی و به طورِ کلی، روزگارانی که انسان، فراتر از زمان، ایستاده بود و شوق زندگی را در رگ هایش جاری بود و از زندگی به تمامی معنی کلمه، لذت می برد و خاطره ای جاودانه از خود به یادگار می گذاشت، به پایانش نزدیک شده است؟
گاه به این سوال پاسخ مثبت می دهم و با خود می گویم آیا این همه تحقیر و تنزلِ عشق و داد و ستد در روابط انسانی را نمی بینی!؟  آیا این همه طلاق رسمی و عاطفیِ زن و شوهرها را نمی بینی!؟ آیا این همه آدم فروشی را و رفاقت فروشی را نمی بینی!؟ آیا اینان نشان دهنده ی افول روزگار عشقبازی نیست؟
گاهی اوقات، به این سوال پاسخ می دهم: نه نیست.  چون عشق در رگ هستی جاری است، عشق در فرا عقلانیت انسان جای دارد و در ضمیر ناهشیارش خانه دارد و به هر حال، انسان نمی تواند در این ساحتِ از وجود هستی و خویش عمیقا، تصرف کند و عشق به هر حال می ماند و ما دوباره به زندگی برمی گردیم و ما  بالاخره از این روزگارِ پلشت، خسته می شویم. و این دغده ها پیوسته با من است و این قدر حس می کنم که اگر روزگار عاشقی نیز به پایان رسد دیگر هیچ دلیل قانع کننده ای برای زنده ماندن  باقی نمی ماند.
آن چه در این روزها، در این باره، تسلی بخش خاطرِ ناآرامِ من است، بازخوانی عشقبازی های گذشته و اخیر است. اینک با هم می خوانیم عشقبازی «آیدا» و «احمد» را:
«لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم!....
و چشمانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانیِ ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر آیم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت آیینه ای بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها و دریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جز در خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را
توجیه می کند....

 


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=44729

نظـــرات شمـــا