کد خبر : 2779       تاریخ : 1392/07/02 14:15
مرکر

مرکر

اما بعضی ها ( فقط و فقط بعضی ها) مدام آویزانِ یقه و چفت و بستِ گوشه ، گوشه ی لباس هایشان می باشند و فکر بکری در مُخشان نیست الا که حواس و توجه مبارکشان رفته است جایی که : خدایا اتویِ نازنینِ شلوارم ! ای وای پیراهن ام چروک می شود اگر چند دقیقه توی یک مُبل جا بگیرم و هزار بدبختی دیگر ...

1-خوب پوشیدن ، شیک بودن ، تمیز ومُدرن و منظم ، از آن احسن الحال هایی است که مپرس!

اما بعضی ها ( فقط و فقط بعضی ها) مدام آویزانِ یقه و چفت و بستِ گوشه ، گوشه ی لباس هایشان  می باشند و فکر بکری در مُخشان  نیست الا که حواس و  توجه  مبارکشان رفته است جایی که : خدایا  اتویِ نازنینِ شلوارم ! ای وای پیراهن ام  چروک  می شود اگر چند دقیقه توی یک  مُبل جا بگیرم و هزار بدبختی دیگر ...

خدایا! ( خوب است آدم  برای سلامتی همنوع خود دعا کند) این  سرگشتگانِ وادیِ توهم های آنی را که  مبدل به عادتِ های زجر آور شده اند، در کنف رحمت واسعه ی خویش به راهی که نه چپ باشد و نه  راست و مستقیمش آنی باشد که مالامال  از نشاط و صحت است ، ارشاد و هدایت  بفرما !

خوب است که موافق و مخالف بگوییم : آمین!

2- این قضیه ی فیسبوک  ( که صدای فیس و  بوقش گوش فلک  را لرزانده  است ) بد جوری دامن خلق و  زعمایِ قوم خلق را گرفته است.  استرس و فشاری  که ویدیو ، روزگاری بر ساکنانِ این سمتِ زمین  که  ما هستیم آورد، بسیارگران و پر هزینه بود، آن  برفت و زنبق ماهواره نازل شد، این نیز دارد مراحل نخ نما شدنش را طی می کند اما این  جناب ولدِچموشِ نمی دانم کجایِ دنیایی تازه  صدای «بوق» اش بلند شده است و چه بی خیال است این مردِ رئیس شده ی دورانِ  اعتدال که بر فیس بوک با بوق و بی بوق می دمد و  روز روشن قیافه ی حق به جانب می گیرد که: نه من بودم  و نه اصحاب تازه  به صف شده ام!

جل الخالق  از این مردِ تازه به سعدآباد رسیده ( البته هر چه در سعدآباد دشتستان بگردید ، شاید عکسی هم از این جناب نیابید!)

 به  هر حال این نگارنده دل به دریا می زنم و چون هیچ گونه سری و  هیچ  دستی و هیچ نوعِ دیگری راهی به اینترنت ندارم تا چه رسد به صفحه  ی دیوار مانندِ (فیس بوک) بر همه ی خلق ندا می دهم که « بوق» زنان بشتابید به  سمتِ فیس بوک!

نتیجه ی فرهنگی و اخلاقی آن : ماهی نگذشته ، فیس بوک می شود : ویدیو!

3- رفته بودم ، تا شاید گره ای از مشکل کسی باز کنم ( البته  کلیدی در دستم  نبود و جایی هم نداشتم که  پنهانش کرده  باشم) آن کس نگاهی به من انداخت و گفت: چرا این همه رنگ پریده ای ؟ نگاهی به خودم  که نمی دیدم  ( یعنی صورتم) انداختم ، ندیدم که زرد شده ام ، یا سپید یا سرخ و  یا سیاه  ... گفتم :  کجایم زرد شده است ؟ گفت:  برگرد همان جایی که بوده ای ! گفتم: چرا؟ گفت: من کی گفتم که رنگ تو  زرد است ، پرسیدم رنگ پریده ای ! چون  نمی دانی ، مشکل  مرا هم  هرگز ندانی!


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=2779

نظـــرات شمـــا