کد خبر : 20709       تاریخ : 1393/08/07 14:56
خونه ی سالمندان

خونه ی سالمندان

ه کُشه بوام نادیم توویلچر بردیمش خونه سالمندان. هر کُشه ساعت 11 که می شد خانم رضا زاده زنگ می زد و می گفت: ترا به حضرت ابولفضل،ترا به امام رضا، بییِن بواتون ببرین، عامو بخداجیگر ما خین کرده.....

یه کُشه بوام نادیم توویلچر بردیمش خونه سالمندان. هر کُشه ساعت 11 که می شد خانم رضا زاده زنگ می زد و می گفت: ترا به حضرت ابولفضل،ترا به امام رضا، بییِن بواتون ببرین، عامو بخداجیگر ما خین کرده، تموم گلدونا اشکونده.خوراک میلیم نهاش بشقابش ور می ده اوهل.ما هم چاره ای نداشتیم ،می رفتیم با ماشین می یوردیمش خونه.
کُشه ی آخری که بردیمش خونه ی سالمندان ساعت 6 منتظر شدیم که بگن بیاین ببرینش، زنگ نزدن،7 منتظر شدیم زنگ نزدن، 8 منتظر شدیم زنگ نزدن.آخر کار خوم زنگ زدم سی خانم رضازاده .گفتم: مِی بوای ما چشن ؟خدی نکرده اتفاقی سیش افتاده؟خانم رضازاده گفت:نه،الحمدالله بواتون سالم وسرحالن.صبا بیاین تا سیتون تعریف کنم.صباش رفتیم خونه ی سالمندان.دیدیم بوامون میناش روغن زده وشونه کرده ،لپش هم سرخ شده، سی خوش قشنگ وجُهون نشسه ری صندلی چرخدار.بعد یک پیرزن 75 ،80 ساله ای خم خمکی اومد کر صندلی چرخدار بوام. صندلی چرخدارش لو داد رفتن هِلِ باغ.رفتم سی خانم رضا زاده گفتم: قضیه چنن؟گفت:والا ما خومون هم تعجب کردیم .گفتم:سی چه؟گفت:والا ساعت آخری که بوات آوردی  ری صندلی چرخدار نشسته بید تو سالن ، وما داشتیم پرونده اش دُرس می کردیم ئی پیرزن که اسمش شیرینن با واکر تو راهرو داشت راه می رفت، رسید از بواتون.چششون افتاد تو چیش هم.بخدا نمی خوام اغراق بکنما ،یه دفعه انگار صاعقه افتاد تو خونه ی سالمندان .بعد صندلی چرخدار بوات اِسد شِلک شِلک رفتن تو باغ.اعتقاد کن چهار ساعت زیر درختای باغ کِر هم ویسیده بیدن.یه چی ئی می گفت یه چی او می گفت و سی هم ناز و نوز می کردن.ما خو نفهمیدیم چی می گفتن. بعدش یه اُور سیای اومد تو آسمون و بارون اِسد شر شر.ما دو زدیم  که بیاریمشون که تو بارون سرما نخورن، گفتند:حق ندارین دس ما کنین .سالها دلمون می خواسه زیر بارون تر بشیم.حالا فرصتی دسمون اومده  حاضر نیسیم از دسش بدیم.گفتیم عامو بید داخل،بارون میزنه تر میشین.بوات گفت:بیل تا تر بشیم بغیر ایکه می خوان سینه شکری خاکمون کنن وپنجشنبه تا پنجشنبه بچه کولیا بشکه ی هزار تومن بسونن اُو ریمون بریزن وخومونم خوسیده باشیم و نفهمیم.، بیل حالا که زنده هسیم از بارون تر بشیم.خلاصه غروب با یه حشرالهی دوتایشون اُوردیم داخل.پناه بر خدا انگار معجزه! سرما هم نخوردن.وقتی شیرین بردیم تو بخش پیرزنا و بواتم تو بخش پیر مردها، هردوتاشون پا جنگرک می کردن که مو از هم جدا نکنین.حالا هم سی شوخی مالِی خونه ی سالمندان اسم ئی دوتا نهادن شیرین وفرهاد.
ئی گذشت تا ایکه یه روز خانم رضازاده زنگ زد گفت:فوری بیاین خونه ی سالمندان کارتون دارم.با ترس و لرز رفتیم خونه ی سالمندان .سی خانم رضازاده گفتم:چه خبر ؟چه شده؟خانم رضازاده گفت:ته باغ سی کنین بواتون وشیرین خانم  ،سرشون نهادن ری کول هم زیر درخت انار نشسن.رفتم هِلشون.سیلشون کردم.تا نه معلومه بیهوشن ،نه معلومه مُردن .گفتم:بوا سرت نهادی ری کول پیرزن،زشتنا.بوام دیگه نفسش در نمیومد، گفت:زشت اونه که عشق نشناسی،برو ولم کن بیل تا راحت بمیرم ،بعد جفتشون گردن اشکُندن .انگار نه خو بیدن نه بیدار نه بیهوش ونه مرده .

 


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=20709

نظـــرات شمـــا