کد خبر : 10367       تاریخ : 1393/01/04 22:40
مرکر

مرکر

گفت: خیابان ها و کوچه های شهر شما چر این همه چاله و چوله دارد؟ گفتم: شهر شما هم دارد. جواب داد: دارد ولی نه این قدر ! گفتم: ما مردمی هستیم که به دلیل همسایگی با دریای آزاد ماهی ( آن هم ارزان) زیاد می خوریم و برای این که تنوع غذایی داشته باشیم گوشت، کله پاچه، خرما، ارده، مسقطی و شیرینی های خامه ای و... زیاد مصرف می کنیم....

1-گفت: خیابان ها و کوچه های شهر شما چر این همه چاله و چوله دارد؟ گفتم: شهر شما هم دارد. جواب داد: دارد ولی نه این  قدر ! گفتم: ما مردمی هستیم که به دلیل همسایگی با دریای آزاد ماهی ( آن هم  ارزان) زیاد می خوریم و برای این که تنوع غذایی داشته باشیم گوشت، کله پاچه، خرما، ارده، مسقطی و شیرینی های خامه ای و... زیاد مصرف می کنیم و برای این که باشگاه هایی ورزشی امان هرچه می کارند به دلیل کمبود آهن و شوراب لایه های زمین و نبود چمن یکدست نه فوتبال خوبی دارند و نه در کویر همجوارمان جایی برای دویدن و کنار دریای بزرگ ناممان هم به دلیل های دیگر ( که نگوییم بهتر است به چه دلیلی؟) نه جایی برای قدم زدن میسر می باشد، شهرداری با قدمت شهرمان چاره اندیشی کرده  است و خیابان ها را و کوچه ها را ( اگر چه  عوارض نوسازی و ارزش افزوده و چندین  قلم  دیگر را ) تحت عناوین و بهانه های دیگری از حقوق ما کسر و بر فیش های آب و برق و ... می افزاید و دریافت می نماید.  

اما خیایان ها را و کوچه ها را با دو هدف عالی به این صورت که می بینید درآورده است. هدف اول:  جلوبندی های شهرمان تعطیل نشوند. هدف دوم: با تکان های شدیدی که بر انداممان وارد می شود، این  اغذیه های سراسر لذیذ و جذب شونده ای که شب همه شب و روز همه روز و در همه وقت مثل جارو برقی به انبار شکم روانه می کنیم، آب شده و تبدیل به انواع فلاکتِ  امراضی نشود!

گفت: عجب شهری ! گفتم:و عجب شورایی! گفت: چه ربطی دارد؟ ولی قبل از این که جواب بدهم از جا  جهید و فریاد وار و جیغ مانند گفت: درود و صد درود ! واقعا که ....

2-راستی چرا فارس به این بزرگی نباید به دریا متصل باشد؟ نگاهم کرد. سرم را به طرف دیگری کردم. آمد تازل بزند توی صورتم سرم را زیر انداختم و دستم را پوشش چهره ام نمودم. تکانم داد، انگار نه انگار . مثل لاک پشت جمع شدم. یعنی توی لاک خیالی ام  فرو رفتم. هر چه کرد، جوابی نشنید، فریاد کشید و گفت : خفه شده ای ؟

جوابی ندادم داد کشید وهی داد و هی بیداد و داد و داد. گفت : بالاخره  دروازه ی استانتان را فتح می کنیم و ... ( یعنی  می آییم ) به اینجای قضیه که رسید، سربلند نمودم و ایستادم و فریاد زدم : هرگز نخواهید  توانست ! دوباره رجز خوانی را آغاز نمود و قدری سرخ  شد و قدری تاب خورد و قدری پا  بر زمین کوفت و دید که باز هم ساکت  شده ام، آرام پرسید: چرا نمی توانیم مگر که هستید شما؟ جواب دادم : نمی توانید و کسی هستیم که استعمار جهانی را دیوانه  کردیم ولی آمدن شما یک « ابراهیم کلانتر» می خواهد. ابراهیمی که فقط بلد است دروازه ی شما را باز کند نه دروزاه ی ما را، چرا که ما « ابراهیم  کلانتر» نداریم و اگر داشتیم، بیگانگان معلوم نیست تا کجای این خاک عزیز وطن بیتوته کرده بودند!

3- تب لرزانیدم. سردرد کلافه ام  کرد. آب مثل بارانِ رش امان از بینی ام گرفت می دانستم که یک آمپول هشتصد پنی سیلین و چند قرص مسکن به اضافه ی بخور و ... آرامم می کند اما تا صبح طاقت آوردم  سوختم و ساختم صبح علی الطلوع لرزان و منگ و پکر و گیج راهی درمانگاه مبعث شدم. به دفترچه ام ( دفترچه ی تأمین اجتماعی ) نگاه می کردم و لحظاتی قوت قلب می گرفتم.  یک ساعتی نشستن و انتظار و  انتظار! داشتم می پکیدم که صدایی نازنین نامم را خواند.جانی تازه یافتم دکتر نگاهم کرد و زبانم را خواست ،زبان درآرودم . ته حلقم را خواست مثل جوجه پرنده ها باز کردم، نوشت و نوشت و مهرو امضاء و با پشت دست هلش داد به سمتم. دو دستی قاپیدم و بعد از نیم ساعتی ( کمی کمتر) معطلی صدایم کردند و گفتند: نداریم، بروید داروخانه های شهر ! هم چوب خوردم ، هم فلفل، هم نمک و هم پول دادم و ... عجب شبی و عجب تبی بود!            


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=10367

نظـــرات شمـــا