کد خبر : 101808       تاریخ : 1397/05/18 12:20:31
کجاست آن ربع سکه ها؟!
ویژه بیست و یکمین سال انتشار پیغام

کجاست آن ربع سکه ها؟!

روزگاری نه چندان دور، من دبیر سرویس یکی از صفحات تو بودم. صفحه، «یک هفتم» نام داشت.زاییده ذهن خلاق علی هوشمند بود. بعدتر که خود سردبیر پیغام شد، صفحه را به من سپرد. آن روزها من این طرف و آن طرف در نشریات قلم می زدم؛ مقاله می نوشتم....

جهانشیر یاراحمدی
برنایی را آواز کرده بودیم که «پیغام همدلی» آمد. شر و شور جوانی را شعر کردیم و روی صفحه ای ریختیم که بر پیشانی اش «یک هفتم» حک شده بود و تازه شهره شده برای خودش در میان اهل هنر. صفحه ای که مسافر خلاق و همواره جاده « بوشهر،دیر» خلقش کرده بود. سردبیری که عشقش به نشر و روزنامه ، انگار ذاتی بود. پیغام به ما اعتماد کرد. در اوج برنایی، همپایش دویدیم، از اتاق کوچکی در خانه مدیر مسئول، تا خیابون نادر،باغ زهرا و...
پیغام برنا شد و ما از برنایی گذشتیم ؛ او پر انرژی تر شد و ما تهی تر.
شر و شور جوانی را با خود همراه کردیم تا «یک هفتم» شکل بگیرد، که گرفت. چه تعصبی داشتیم ما و چه صبر و حوصله ای سردبیر و مدیر مسئول. چه دعواها که نکردم، چه فریادها که نزدم، چه ایرادها که نگرفتم، روز بعد از انتشار هفتگی.
نمی دانم کسی امروز هم، در نشریات، روی صفحه اش تعصب دارد؟ به خاطر غلط املایی، اشتباه تایپی، عوض کردن تیتر و... با سردبیر جر و بحث می کند؟ چه عشقی بود واقعا. الان هم هست؟ همه عاشقانه دور هم بودیم برای سرودن یک غزل، برای یک پیغام، که پیغام همدلی بود.
حالا بیست سالگی پیغام است، و چه خبری خوشحال کننده تر از این.
پییغام جان، حالا که به بیست سالگی رسیده ای ، بگذار برایت قصه ای تعریف کنم، پیش از آن که کیک تولدت را چاقو بزنی.
روزگاری نه چندان دور، من دبیر سرویس یکی از صفحات تو بودم. صفحه، «یک هفتم» نام داشت.زاییده ذهن خلاق علی هوشمند بود. بعدتر که خود سردبیر پیغام شد، صفحه را به من سپرد. آن روزها من این طرف و آن طرف در نشریات قلم می زدم؛ مقاله می نوشتم. روزی از روزهای زمستانی که بندر زیر باران دم اسبی بود که سالها است نداریمش، با هوشمند پیرامون «دو چشم بی سو» حرف می زدیم. دو چشم بی سو نمایشنامه ای بود که علی هوشمند نوشته بود. و ما قرار بود آن را روی صحنه جان ببخشیم که متاسفانه نشد. همان موقع، پیغام داد که یک هفتم را من بگردانم. چه شد، نمی دانم. ولی پذیرفتم. با یارانی همچون ابراهیم بردبار، خانم غلامحسینی فرد و...یک هفتم رونق گرفت. عاشقانه برایش تلاش می کردیم. و چه تعصبی داشتیم. وای اگر روزی اشتباه تایپی می دیدم .یا حذف خبری و.... من بودم و سردبیرت ومدیر مسئولت... جوانی می کردم  و آنان صبوری.
و دعواها که به اوج می رسید ، من قهر می کردم: «خداحافظ دیگه نمیام.»
یک هفته بعد، تماس سردبیر بود و سخنان مدیر مسئول و جعبه کوچکی که هر بار ربع سکه بود. باور بفرما به همین سادگی مدیر مسئول به دبیر صفحه اش ربع سکه ای می داد. نازش را می خرید و دوباره سر وکله اش پیدا می شد.
پیغام جان، من سه بار با تو بهم زدم. با سردبیرت کلنجار رفتم و هر بار ربع سکه گرفتم. کجاست آن ربع سکه ها که اگر بودند، امروز خیلی به درد می خوردند!
پیغام عزیز، تو فکر می کنی به بهانه بیست سالگی ات مدیر مسئول، به پیش‌کسوتان پیغام، ربع سکه می دهد؟!
تا یادم نرفته، بگویم، من بخاطر تو  و بخاطر یادداشتی که تو منتشر کردی، به دادگاه نیز احضار شدم. اتفاقی نیفتاد، ولی برای آنکه تاریخ بداند می گویم در دوران اصلاحات و توسط مدیر کل وقت ارشاد به چه بهانه ای؟ نوشتن یادداشتی درباره خلق نیکو و کار درست حراست وقت ارشاد که مورد غضب قرار گرفته بود.

حالا ایستاده ام در قلب الاسد بوشهر و به عمر رفته ات، به بیست سالگی ات می اندیشم. به روزگاری که بر تو رفته است. به فرازها و فرودها. به تیتر اولین پیغام. مکث می کنم و غرق می شوم در واژه ای که ایران ما امروز به شکل غریبی به آن نیازمند است: «همدلی.»
خوشحالی ام را برای بیست سالگی ات کتمان نمی کنم. قلبم با شماست. امیدوارم پیغام تا ابد بماند.
سبز باشید.


 


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=101808

نظـــرات شمـــا