| |
 |
|
فرمان جهان مطاع همایونی در باب نکاح مدیران عذب اوغلی |
|
|
|
به مجرد وصولِ رایتِ عالی از خراسان شمالی به بلاد بوشهر و نزول اجلالِ همایون فال به عمارت کیوان اشارتِ بلدیه ی بوشهر، به حکمِ کیاست و به یمن هوش و سیاست واقف شده ایم که همه ی معضلات ایرانی بل جهانی از قحط و سیل و غلاء و گرانی همه به علت وجودِ نامسعود صاحب دیوانان و پیشکاران مجرد و عذب اوغلی در این بلدیه بوده چون ابلیس پر تلبیس با وساوس خویش نمی گذارد آنان چنان که بایسته است به خدمت شایسته مشغول باشند. علی ایحال به
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
 |
|
|
 |
|
پروکراستاندیشی / اقتدارطلبی |
|
|
|
داود خزايي
پروکراستس (Procrustes) یا همان پروکراست شخصیتی است در اساطیر یونان که قلعه¬ای برای خود دارد و رهگذران را به آنجا فرامی¬خواند و شب¬هنگام آنان را بر تختی ویژه می¬خواباند و به آنها می¬گوید که این تخت برایتان آسوده¬ترین خواهد بود چرا که جادویی است و درست اندازۀ آن کس می¬گردد که بر آن بخوابد. بعد به سراغشان می¬آید و می¬گوید اگر تخت بزرگ¬تر از توست، تو را کش می¬آورم که اندازه¬ات شود و اگر کوچک¬تر سر یا پایت را می¬بُرم تا
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
|
|
کد مطلب : 2699 |
تاریخ : ۰۶/۰۵/۱۳۸۹ |
|
|
|
|
|
رنگین کمان |
|
|
|
|
رنگین کمان
عباس عاشوري نژاد
افسوس که ما در زمین و زمانه ای زندگی می کنیم که گوش آدم ها به کلام های زیبا و مقدس توجه نمی کند. هر روز به یک زبان، شیوه و ادبیات، گاه با زبان ادبیاتِ استبداد، گاه دموکراسی، گاه با بیان کفر و گاه دین و ... بر طبل جنگ و خصومت و دشمنی کوبیده می شود. نفس امّاره بر ناخودآگاه ما مستولی شده است و به اشکال مختلف تحت تاثیر این ناخودآگاه به جنگ با همنوعان خویش برخاسته ایم. دیگر کلام های مهر و محبت در زندگی ما کمترین حضور را دارند و این است دنیای ما: جنگ، دشمنی، دروغ،، قتل، ناامنی، بیماری، طلاق، تنهایی و هزار درد بی درمان که بر جان و دل ما ریخته است. پیامبران و آیه های محبت را در زندگی ما جایی شایسته نیست و قصه ها که زمانی ما را از غم ها و کینه ها بر حذر می داشت، جای خود را به الواح فشرده ی وحشت داده اند، بچه ها با این ها بزرگ می شوند و چون بزرگ شدند، چگونه می توان انتظار رفتار آموخته هایشان را نداشت؟ در این فضای پلشت با هم قصه ای دیگر بخوانیم تا اندکی از دردهایمان بکاهیم: «در روزگاران دور، رنگ ها با یکدیگر جدال داشتند و هر یک خود را برتر، زیباتر و مفیدتر و محبوب تر از دیگری می دانست.
رنگ سبز می گفت: همه می دانند که من مهم ترین رنگ هستم. من نشانه ی زندگی و امیدم. برگ درختان و رنگ چمن سبز است. اگر سبزی نباشد، همه ی حیوانات خواهند مرد. کافی است نگاهی به طبیعت بیندازید و حضور مرا در گستره ی هستی ببینید.
رنگ آبی سخنان او را قطع کرد و گفت: تو فقط به زمین فکر می کنی. کافی است کمی به دریاها و آسمان نگاه کنی. مگر نمی دانی که حیات روی زمین بر اثر وجود آب است؟ ابرها آّب دریا را به زمین ارزانی می کنند و آسمان، آسمان آبی صلح و آرامش را ارزانی می کند. بدون آرامش رنگ آّبی شما هیچ هستند. رنگ زرد لبخندی زد و گفت: من گرمی و شادمانی به جهان می بخشم. خورشید و ماه به رنگ من هستند. نور ستارگان از من است. هرگاه به گل آفتابگردان نگاه می کنید، لبخند زندگی را در او می بیند. بدون وجود من شما لذتی از زندگی نخواهید برد.
رنگ نارنجی به سخن آمد که : من رنگ سلامتی و توانایی ام. اگرچه من را زیاد نمی بینید ولی وجود من برای حیات انسان ضروری است. بیشتر ویتامین ها در میوه هایی است که به رنگ من هستند. در لحظات حساس طلوع و غروب خورشید، این رنگ من است که در آسمان خودنمایی می کند. هنگامی که زیبایی رنگ من جلوه می کند. هیچ کس حتی به سایر رنگ ها فکر هم نمی کند. رنگ قرمز دیگر نتوانست تحمل کند و فریاد زد: من فرمانروای شما هستم. من رنگ خون هستم و خون زندگی بخش است. من رنگ شجاعت و خطرم. من انگیزه مبارزه ام. من خون ها را به جوش می آورم. بدون من زمین نیز همچون ماه خالی از زندگی خواهد شد. من رنگ هیجان و عشقم.
بنفش با لحنی اعتراض آمیز و با تکبری خاص گفت: من رنگ قدرت و اشرافیت هستم. سلاطین و بزرگان همیشه من را برمی گزینند زیرا من نشانه ی برتری، هوش و اقتدارم. مردم هرگز در مقابل من سوال نمی کنند. آنان گوش می سپارند و اطاعت می کنند.
رنگ نیلی که تا آن زمان ساکت بود، به سخن آمد و گفت: به من فکر کنید، من رنگ سکوت هستم، شما به ندرت به سکوت می اندیشید ولی بدون من شما آرامش نخواهید داشت. من نشانه ی تفکر و انعکاس ذهن هستم. شفق و عمق آب ها از من است، شما برای توازن و اعتدال به من نیاز دارید. من رنگ دعا و آرامش درونی هستم. بار دیگر بین رنگ ها هیاهویی به پا شد و هر یک مدعی بود که بهترین و برترین است. همهمه ای به پا شد و با هم گلاویز شدند. ناگهان برقی مهیب زد و صدای رعد به گوش رسید. طوفانی غرید و باران شروع به باریدن کرد. رنگ ها از ترس آرام شدند و به کنار یکدیگر خزیدند تا با در کنار هم بودن بر ترسشان غلبه کنند.
در میان غرش طوفان و رعد، باران شروع به سخن گفتن کرد: شما رنگ های نادانی هستید. با یکدیگر نزاع می کنید. سعی می کنید خود را برتر از دیگران نشان دهید. آیا نمی دانید هر کدام از شما برای منظور خاصی خلق شده اید که یکتا و بی همتاست؟ دست به دست هم دهید و نزد من بیایید. رنگ ها به فرمان باران دست به دست هم دادند و کنار هم آرام گرفتند. باران ادامه داد: از این پس بعد از بارش هر باران، شما دست در دست هم خواهید گذاشت و وجود خود را در گستره ی آسمان به نمایش می گذارید تا نشانه صلح و آرامش باشید. رنگین کمانی که شما می سازید، نشانه ی امید به فرداست. زمانی که باران، جهان را می شوید و پاک می کند، رنگین کمان در آسمان ظاهر می شود تا به ما احترام به یکدیگر را یادآوری کند.» *
*پی نوشت: هاگ، بارابارا (1386): شعله عشق، ترجمه موسی نامی، تهران: انتشارات پژوهه، چاپ اول، صص 15 ـ 13.
|
|
|
|
 |
| |
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
در بیان سبب عطایای دولت علّیه ! |
|
|
|
به میمنت و مبارکی دوام دولت همایون و مهر و عطا و بخشش و گشاده دستی روز افزون، از اکناف و اطراف ولایات و دهات ممالک محروسه خبرهای خوش یکی پس از دیگری واصل می شود از جمله این که چاکران و گماشتگان بلاد و ولایات در تمام صفحات ممالک محروسه سخت مشغول رساندن عطایا و هدایای دولت علِّیه از برنج و روغن و گوشت و علی الخصوص سیب زمینی که این یکی دو سال کمبودش غلغله در سفره ی رعیت انداخته بود، هستند و عالیجاه همایونی خود
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
 |
|
 |
|
تعداد مطالب : 1861
تعداد پيغامها : 139
آمار بازدید : 176844
افراد آنلاين : 1
|
|
|
 |
|
|
|